۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

قرص اعصاب با مزدک میرزایی

بعضی روزها روز آدم نیستند انگار. هرچه از صبح دست و پا می زنی باهاش کنار بیایی، نمی توانی. اصلن گویا همه چیز دست به دست هم می دهند تا به فنا بروی آن روز...
این جور وقت ها اگر تیمی مثل بارسا یا استقلال بازی داشته باشند، می توانی دلت را خوش کنی که دست کم فوتبال قشنگی می بینی و حالا که داری یک روز دیگر به مردنت نزدیک می شوی، چه بهتر که این یک روز را با مسی بگذرانی یا بازیکن های تیم محبوبت...
اما اگر آن روزی که روزت نیست، بخواهد لجت را در بیاورد، هم مسی پایش به گل باز نمی شود و هم بازی تیمت را به خاطر آلودگی هوا (!) عقب می اندازند...
روز بعد هم که از امروزت بهتر نیست، تیم ناقص و بی روحیه و بی انگیزه ات ده نفره می شود و کلی مصدوم و محروم روی دستش می ماند و داور جلوی توپ هافبکت یورتمه می رود و نمی گذارد پاس بدهد و گل زده ات را آفساید می گیرد و فورواردت طبق معمول چپول می زند و تیم حریف اتوبوسش را پارک می کند جلوی دروازه اش و زرپ و زرپ زمین می خورد و آن وسط توقع فِیـر پلی هم دارد...
اما این روزها پدیده ی دیگری به چیزهایی که روی مخ راه می روند، اضافه شده: مزدک میرزایی
این موجود را اگر از نزدیک ببینم، واقعن نمی دانم چه برخوردی خواهم کرد. اما تا آن روز کذایی، از ته دلم هرچه فحش بلدم، نثارش می کنم. حتمن می گویید چرا این وسط گیر دادم به آن بیچاره؟
ـــ
فکر کنید تمام آن بدبختی هایی که گفتم را دارید، بازی هم که کسالت محض، ابر و باد و فلک و خدا و پیغمبر هم که ضد شما و تیم تان، گزارشگر هم می رود روی پرده های اعصاب. آخر یکی نیست بگوید پدر... خودت را بگذار جای آن بدبختی که با تمام مشکلاتش دارد کشتی می گیرد و یک دقیقه آمده نشسته شلنگ تخته ی آرش برهانی را ببیند. کور هم نیست، می داند بازیکن های تیمش یک پاس خوب به هم نداده اند و روانخواه روی روان می رود و آن یکی 500 میلیون گرفته تا سالی یک بار توپ روی سرش جفت و جور شود و بزند کنج دروازه... تو یکی دیگر نرو روی مخش. کی به تو گفته تحلیل کنی و منتقد فوتبال شوی و جای مربی نظر بدهی و پرچم دربیاوری برای تیم رقیب و از بازی خوبش تعریف کنی؟ گزارشت را بکن برادر من. گزارش می دانی یعنی چه؟ یعنی توضیح هر چه که می بینی بدون در نظر گرفتن رنگ پیراهن. می فهمی؟ نه. اگر می فهمیدی این چند هفته ی اخیر، بعد از بازی استقلال و پرسپولیس که توی برجکت خورد، کمی انصاف به خرج می دادی سر بازی های استقلال.
مزدک جان، امروز خراب مرا خراب تر کردی... برو حالش را ببر.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

گم شده در پاریس...


"پاتریک مودیانو" نویسنده ی غریبی ست. یکی از دلایل عجیب و غریب بودن این آدم برمی گردد به زندگی توی پانسیون در دوران کودکی و ملاقات های پنهانی با پدر در دوره ی نوجوانی و مرگ برادر ده ساله اش که در غیاب پدر به او دل بسته بود. پدر که یهودی بود و به خاطر ماجراهای جنگ جهانی دوم از ترس جانش در خفا زندگی می کرد، گه گاه توی کافه های پرت و بی نام و نشان به دیدن فرزندش می رفت و فکر نمی کرد این ملاقات های پر از تنش، بعدها چه تاثیری روی پسر خواهد گذاشت...

این ملاقات ها که با گم شدن پدر به پایان رسید، آن قدر ذهن نوجوان را درگیر کرد که به یکی از دغدغه ها و سوژه های اصلی آثار مودیانو تبدیل شد. به لطف آشنایی و بعدها دوست شدن با رمون کنو بود که پاتریک مودیانو توانست بنویسد و از این طریق ذهن درگیرش را به آرامش برساند. یکی از خاطراتی که به قول خودش فاجعه است، برمی گردد به روز ازدواجش که تنها دو نفر در مراسم شرکت کرده بودند: رمون کنو و آندره مالرو که دوست پدرش بود. تنها کسی هم که دوربین عکاسی داشت، یادش رفته بود فیلم دوربین بیاورد و تنها عکسی که از آن روز باقی مانده، تصویری ست از پشت سر که عروس و داماد را زیر چتر نشان می دهد...

مجموع این خاطرات و عدم حضور خانواده در زندگی مودیانو، از این شخصیت نویسنده ای ساخت که در آثار خود دنبال هویت گم شده اش بگردد. در «تصادف شبانه» نوجوانی که نیمه شب از خانه بیرون زده تا تمام شهر را پای پیاده گز کند، با ماشینی تصادف می کند. این تصادف بهانه ای می شود برای شروع جست و جو تا کشف هویت. نوجوان کوچک ترین جزئیات هر صحنه را بارها و بارها به خاطر می آورد تا بتواند با کنار هم گذاشتن رنگ ها، صداها، اشیاء و ... گره از معمای هویت خود باز کند. اما شخصی که چند اسم و چند شخصیت دارد، مدام این جزئیات صحنه را به هم می ریزد و به اصطلاح رد گم می کند تا نوجوان را از رسیدن به نقطه ی پایانی بازدارد.


مودیانو آن قدر جذاب این مولفه ها را دنبال می کند که خواننده از عدم موفقیت شخصیت اصلی خسته نمی شود و پا به پای نوجوان مولفه های حاضر را با گذشته ی شخصیت پیوند می دهد و تا آخر رمان دنبال هویت او می گردد. همراه با این تعقیب و گریز، خواننده از تک تک خیابان های پاریس رد می شود و ایستگاه ها را پشت سر می گذارد، پارک ها را می گردد، توی کافه ها نگاهی می اندازد بلکه بتواند رد این هویت را در گوشه ای از این شهر شلوغ پیدا کند.

این نوع جست و جو موضوع اصلی بیشتر رمان های مودیانوست و جذابیت این گونه رمان نویسی باعث شده تا نشر چشمه با خرید کپی رایت آثار این نویسنده از نشر گالیمار، در پی انتشار مجموعه ی کامل آثار او باشد... او یکی از مهم ترین نویسندگان فرانسوی ست که با بردن جوایز مختلف از جمله گنکور، به نماینده ی بزرگ ادبیات امروز فرانسه تبدیل شده است. طوری که خیلی ها او را مستحق تر از لوکلزیو برای بردن جایزه ی نوبل ادبی می دانستند.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

جُستاری در باب مافیای ادبی!

صبح ای میلی دستم رسید از پیمان خاکسار که نوشته بود خواب نما شده و درباره ی حرف و حدیثای این روزا مطلبی نوشته و بدش نمیاد بقیه م بخوننش؛ مطلبش رو بی کم و کاست می ذارم این جا:


چند وقتی‌ست می‌بینم که فضای مجازی و مطبوعات پر شده از کلمات اتهام‌آمیزی از قبیل "مافیای ادبی" و"باند فلانی" و امثال‌هم و بیشترشان هم چند ناشر معتبر و قدیمی را نشانه گرفته‌اند. دوستانی که از این کلمات استفاده می‌کنند نه مفهوم مافیا را می‌دانند و نه از ادبیات در مقیاس ایرانی سر در می‌آورند. مافیا و کارتل و باند و کلماتی که دلالت بر رقابت‌های این‌چنینی دارند وقتی مفهوم پیدا می‌کنند که پول زیادی در کار باشد. قاچاقی، کازینویی، مواد مخدری، چیزی. در سینمای‌مان هم اصطلاح "مافیای اکران" زیاد به کار می‌رود که چندان هم بیراه نیست. گردش مالی سینما به نسبت بالاست و مافیا راه انداختن به بدنامی‌اش می‌ارزد.

آخر انصاف است این الفاظ را برای ادبیات و کتاب به کار بردن؟ مگر یک کتاب دو هزار تومانی با تیراژ 1200 تایی چقدر بازده مالی دارد (چه برای ناشر و چه برای نویسنده) که ارزش "مافیا" درست کردن داشته باشد؟ عادت کرده‌ایم به بحث خودی و غیر خودی. خودی‌ها که تکلیف‌شان روشن است، ولی چرا غیرخودی‌ها کاری می‌کنند که خودی‌ها خودشان را کنار بکشند و به ریش‌مان بخندند که این‌ها را نگاه کن، خودشان خوب از پس نابود کردن هم برمی‌آیند. چند نفر که کتاب‌شان توسط ناشر (مشخصاً نشر چشمه) رد شده شروع می‌کنند به سروصدا کردن و اتهام زدن. مطمئنم که که اگر کتاب‌شان ارزش چاپ شدن داشتند دست رد به سینه‌شان نمی‌خورد. ما ایرانی‌ها عادت کرده‌ایم هر کتاب چاپ نشده و هر فیلم توقیف شده‌ای را شاهکار فرض کنیم. این دوستانِ دستِ رد بر سینه خورده هم می‌خواهند به این توهّم دامن بزنند که کتاب‌های بی‌ارزش چاپ می‌شوند و شاهکارهای آن‌ها در کشو خاک می‌خورد.

با توجه به شناختی که از گردانندگان نشر چشمه دارم (چون حقیقتش جز نشر چشمه با هیچ ناشر دیگری آشنا نیستم) می‌دانم که از کتاب خوب بسیار استقبال می‌کنند. فارغ از این که چه کسی نوشته و یا چه کسی ترجمه‌اش کرده باشد. البته باید شخصا اعتراف کنم که بیشتر کتاب‌های فارسی که این روزها منتشر می‌شوند را دوست ندارم. با سلیقه‌ی شخصی من جور نیستند. ولی برآیند تولید ادبی این‌روزهای کشور همین است و کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. این کتاب‌های متوسط و بعضاً زیر متوسط بهترین‌های این روزگار هستند. من هم با حرف حسین سناپور موافقم که کار خوب گُم نمی‌شود و راه خودش را پیدا می‌کند. یک کتاب متوسط اگر صد جایزه هم با رانت و پارتی‌بازی بگیرد بعد از یکی دو سال فراموش می‌شود. همین دوستان معترض هم دو روز دیگر کارِ 60-70 صفحه‌ای‌شان را با یک نشر دیگر چاپ می‌کنند و بقیه می‌بینند که کارشان چندان آش دهان سوزی هم نبوده که ارزش این همه سرو صدا را داشته باشد. مشکل ادبیات امروز ما این است که نویسندگان ما غیر حرفه‌ای به کُلِّ ماجرا نگاه می‌کنند. یعنی کتابی می‌نویسند به قطرِ نیم بند انگشت و چاپش می‌کنند و بعد پز نامزد شدن جایزه‌هایی را می‌دهند که دوستان‌شان در آن داور هستند. مخاطب چی؟ هیچ! جایزه مهم است. محفل و پُزهای محفلی مهم‌اند. ناشر این وسط بی‌تقصیر است، جوّ سالم نیست. حسرت به دل مانده‌ام یک رمان 500-600 صفحه‌ای از این نسل جدید ببینم. به نظرم نویسنده‌ای در کارش موفق می‌شود که واقعا بخواهد از نوشتن "پول" دربیاورد. یعنی در صنعت نشر گردش مالی ایجاد کند. کتابی که هیچ کس نخرد به درد دنیا و آخرت که می‌خورد؟ بیشتر نویسندگان دنیا حرفه‌ای بوده و هستند. یک نویسنده اگر خوب بنویسد با وجود تمامی مشکلات می‌تواند در همین ایران خودمان از "نون نوشتن" سیر بشود. بگذریم.

برای روشن شدن بعضی شُبهه‌هایی که این روزها مطرح می‌شوند دوست دارم داستان چاپ شدن اولین کتاب خودم را تعریف کنم. من اشعار بوکفسکی را مدت‌ها بود که ترجمه کرده بودم ولی ناشری نمی‌شناختم. آدمی هم نبودم که رویِ این را داشته باشم که به ناشرها زنگ بزنم و بخواهم کارم را چاپ کنند. مانده بود در کشو و هر چند روزی یک شعر به آن اضافه می‌شد. یکی از دوستانم که گرافیست نشر ماهریز بود گفت بده به من تا به آن‌ها نشانش بدهم چون که قبلا هم بوکفسکی چاپ کرده‌اند. ماهریز گرفت و شاید یک سال بعد به من زنگ زدند و گفتند می‌ترسیم بوکفسکی چاپ کنیم. من هم تقریبا دیگر بی‌خیال شدم. باز دوباره یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم-که آدم عجیب و غریبی هم هست و چند سال است از او بی‌خبرم- و می‌دانست آدم کم‌رویی هستم گفت من به کتاب‌فروشی چشمه رفت و آمد دارم و کتاب را به من بده تا بهشان بدهم و اضافه کرد که من هم هیچ دوستی با آن‌ها ندارم و فقط در همین حد از من برمی‌آید که کتاب را به دست‌شان برسانم. گفتم بعید می دانم چشمه کار اول یک مترجم را چاپ کند، آن هم شعر. گفت بده و من هم دادم. کتاب به دست نشر چشمه رسید، بی آن که نه من را بشناسند و نه حتا من را دیده باشند. طبق روال معمول‌شان کتاب را –چون شعر بود- سپردند به آقای احمد پوری برای بررسی (یکی از نازنین‌ترین آدم‌هایی که به عمرم دیده‌ام). کتاب مدتی دست ایشان بود تا بعد از دو-سه ماه به من زنگ زدند و گفتند نزدشان بروم. ایشان هم نه من را دیده بودند و نه می‌شناختند. رفتم و ایشان لطف کردند و از کارم تعریف کردند و کُلّی به من دلگرمی دادند که شما نسل آینده‌ی ترجمه هستید و دارید از ما جلو می‌زنید و من هم در دلم قند آب شد. بعد همان‌جا جلوی روی خودم زنگ زدند به آقای بهرنگ کیائیان و گفتند که کتاب خوب است و مناسب چاپ. من همان‌جا از پیش آقای پوری برای اولین بار به نشر چشمه رفتم و قرارداد بستم و آمدم بیرون. کتاب هم چند ماه بعد مجوز گرفت و چاپ شد. به همین سادگی. شما در این روندی که برای‌تان شرح دادم کجا سایه‌ی دون کورلیونه را مشاهده کردید؟ این روند برای من نیست. مطمئنم با همه همین‌جور برخورد می‌کنند. اجازه نمی‌دهند کتاب خوب از زیر دست‌شان دربرود. امیدوارم این متن را نگذارید به حساب همکاری و دوستی من با گردانندگان نشر چشمه.

من آدم صادقی هستم و دلم گرفت از این جوّ پیش آمده و با خودم گفتم شاید داستان چاپ شدن "سوختن در آب" نشان خیلی‌ها بدهد که نه باندی وجود دارد و نه مافیایی. نشر چشمه حرفه‌ای و بی‌رودربایستی برخورد می‌کند و چوب همین حرفه‌ای بودنش را هم می‌خورد.

پیمان خاکسار

آذر 89

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

این رمان را از دست ندهید


«یونایتد نفرین شده» یک رمان تکان دهنده است با ریتمی اعجاب انگیز که یک بار خواندنش می ارزد به چندین بار خواندن بعضی از این رمان های مکش مرگ مای آمریکایی. این را از این بابت می گویم که دیوید پیس، در این رمان، شگردهایی از داستان نویسی را به کار برده که بی نظیر به نظر می رسد، مثل استفاده ی مدرن از مونولوگ، فلاش بک های پرتعداد و منظم، جملات کوتاه و تکرارشونده و تبدیل کردن متن به هیجان ها و کابوس های زندگی یک اسطوره ی فوتبال یعنی برایان کلاف یا به قول خودش «برایان هاوارد کلاف».

یونایتد نفرین شده درباره ی یک مربی فوتبال است. شاید خیلی ها علاقه ای به فوتبال و ماجراهای آن هم نداشته باشند. اما این رمان با استفاده از موضوع فوتبال یک فضای ادبی کم نظیر ساخته که اصولن در آن رئالیسم تند و گزنده ی نویسنده ربطی به رمان های زندگی نامه ایِ ورزشی ندارند. با این که در این رمان شناختن یا عدم شناخت شخصیت بیرونی کلاف اصلن اهمیتی ندارد، اما  باید بدانید او از عجیب ترین بازیکنان و مربیان فوتبال در قرن گذشته بود. برایان کلاف در جوانی و بعد از زدن دویست و اندی گل در لیگ انگلیس، آن هم در مدت زمانی کم، پایش شکست و به اجبار بازنشسته شد. از سی سالگی و در اواخر دهه ی شصت میلادی مربی گری را شروع کرد و بعد از کار با یک تیم دسته سومی به مربی گری تیم دربی کانتی درآمد و بعد از سه سال این تیم را از دسته ی دو به دسته ی یک آورد و قهرمان انگلیس کرد.

اما یونایتد نفرین شده، درباره ی شکوه برایان کلاف نیست. درباره ی حضور چهل و چهار روزه ی کابوس وار او در تیمی ست که مدام به آن نفرت می ورزید: لیدز یونایتد. او از این تیم، بازیکنانش، شهر، استادیومش و مربی با سابقه اش تنفر داشت و جالب این که مربی گری این تیم را پذیرفت. ولی این رمان از چهل و چهار روز کابوس او می گوید. چهل و چهار روز پر از الکل و سیگار، خشونت، نفرت، و تنهایی ای که او به عنوان یک انسان با آن درگیر است. روایت دیوید پیس چنین روایتی ست:

راوی یعنی برایان کلافِ درون متن مدام به گذشته ی پرشکوهش در تیم دربی کاننتی باز می گردد و آن را ناخواسته کنار هر روز حضور مرگبارش در لیدز قرار می دهد. مدام جملاتی را تکرار می کند؛ از جمله این که من به خدا اعتقاد ندارم. به مذهب اعتقاد ندارم. به شانس اعتقاد ندارم. من به خودم اعتقاد دارم. من برایان هاوارد کلاف هستم...

این رمان نسبتن حجیم، در پروسه ی این چهل و چهار روز به پایان می رسد. اما شاید بد نباشد بدانید که این مرد عصبی فوتبال، بعدها به تیم متوسط ناتینگهام فارست رفت و آن را دو بار قهرمان اروپا کرد. چیزی که هنوز هم بی سابقه است (این قضیه ربط زیادی به رمان ندارد). دیوید پیس در سال 2006 این رمان را چاپ کرد. زمانی که دو سال از مرگ کلاف اسطوره ای می گذشت و جالب این که اصولن وقایع رمان کم وبیش زاده ی تخیل او هستند درباره ی این شخصیت عجیب... شاید برای همین است که ستایش عجیب منتقدان بریتانیایی از این رمان، رمانی با محوریت فوتبال، جالب توجه به نظر می آید.

این رمان را دکتر حمیدرضا صدر که هم خوب ادبیات می شناسد، هم فوتبال و هم به قول خودش نوجوانی اش در استادیوم های فوتبال از جمله آرسنال گذشته، به فارسی برگردانده. یک رمان مدرن که لحن تکه تکه ی آن و رفت و برگشت های زمانی و موجزش برای هر مخاطب جدی ادبیات، جذاب و تکان دهنده است. چرا که نویسنده در شیوه ی روایی اش تا حدودی دل بسته ی تکینک های فاکنری شده و نیز به نظر می رسد گرایش های چپ پررنگی هم دارد؛ چه در این رمان و چه در رمان های قبلی اش.




۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

در ستایش آلبر کامــــــو


مجله ی «نگاه نو» ویژه نامه ای درآورده به مناسبت پنجاهمین سال مرگ آلبـر کامـــــو؛ نویسنده ای که نه تنها احتیاج به معرفی امثال من نداره، بلکه به جرات می شه گفت تو ایران کسی نیست که بگه من به ادبیات علاقه دارم و بیگــــانه نخونده باشه. مصداق عینی این حرف منم، تعداد ترجمه هاییه که از بیگانه منتشر شده. بگذریم...

خوشحال شدم وقتی دیدم ویژه نامه ی آقای میرزایی واقعن در خور اسم کامو دراومده. دست شون درد نکنه؛ هم به خاطر ترجمه و چاپ مطالب خوندنی درباره ی کامو به قلم آدمای مهم ادبیات اون روزها مثل سارتر (که البته طرفدار شوروی شد و قد علم کرد روبه روی کامویی که سر قضیه ی حمله ی شوروی به مجارستان طرف آزادی خواهای مجار رو گرفت و به شدت به شوروی حمله کرد و همین باعث شد بین روشنفکرای چپ زده ی فرانسه ی اون روزها منزوی شه)، و آدمای مدرن تر مثل رب گریه و هم به خاطر عکسای منحصر به فردی که تا به حال جایی ندیده بودم.

من که همون صفحه ی اول، با خوندن اولین پاورقی که از زبان دختر کامو نوشته شده، حالم بدجور گرفته شد:

«در سال 1951 که پدرم کتاب انسان طاغی را منتشر کرد در مجله ی روزگار نو (لوتان مدرن) که سارتر مدیر آن بود، به پدرم حمله های تندی کردند. در آن سال ها کسی جرات نمی کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره ای در هم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم: بابا غمگینی؟ سر بلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: نه، تنـــهام

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

چرا سلیقه ها این جوری شدن؟

یک ناشناس کامنتی برای یکی از پست هام گذاشته بود که چون رفت و برگشت جواب ها طولانی شد، ترجیح دادم پستی بذارم تا شمام در جریان باشین...

ناشناس:

... این کتاب فریادها (مجبور شدم بنویسم کتاب چون به نظر من اصلا رمان نیست) خیلی بد بود. اصلا چی بود این؟ نه قصه ای نه هیجانی نه چیزی که آدمو درگیر کنه...
با این کتاب دیگه مطمئن شدم ادبیات فرانسه مرده. فاتحه...
نشر چشمه چرا اینجوری شده؟
بازم برامون سلین ترجمه کنین. منتظریم

من:

آقا یا خانم ناشناس
هرکس یه نظر و یه سلیقه ای داره.
ولی اگر به نظر شما این کتاب، رمان نیست، میتونید نظرتون رو مکتوب بنویسید...
نشر چشمه هم داره کارش رو پیش میبره و منظورتون رو نمی فهمم از این که چرا این جوری شده...
درباره ی سلین هم باید بگم، دارم این کار رو انجام می دم...

ناشناس:

راستش خانم نوروزی به نظرم رمان تعریف داره. بیماری ای که الان ادبیات ما دچارش شده (دارم راجع به ادبیات وطنی حرف می زنم) اینه که هر نوشتاری به اسم رمان چاپ می شه و خواننده ی نوپا رو دچار کج فهمی می کنه. واقعا بیشتر آثاری که این روزها چاپ می شن رمان نیستن. نه پلات دارن و نه شخصیت. دلیل این که گفتم چرا چشمه اینجوری شده اینه که توی ادبیات فرنگی هم می ره جرجیس ها رو پیدا می کنه. من لوران گوده و کولارت رو توی ویکی پدیا سرچ کردم. راجع بهشون فقط دو خط مطلب نوشته. آقای فلانی و فلانی نویسنده ی فرانسوی هستن و اینم کاراشون. حتا توی ویکی فرانسوی هم تحویل گرفته نشدن. آثارشون حتا لینک هم ندارن. دریغ از یه خط. به نظر شما این چی رو نشون می ده؟ اینا نویسنده های مهمی نیستن. وقتی کاراشون به انگلیسی هم ترجمه نشده چرا باید به فارسی ترجمه بشن؟ اونم وقتی که صدها نویسنده ی مهم تر اینا تو ایران ناشناخته ن؟ حرف من این بود. یعنی وقتی هنوز سلین ترجمه نشده داریم...
راستی چرا کسی هولبک ترجمه نمی کنه؟

من:

من اصلن منتقد نیستم و نویسنده هم نیستم و در زمینه ی ادبیات وطنی هم نه تخصص دارم و نه به خودم اجازه می دم به این راحتی درباره ی پلات و شخصیت رمان های جدید صحبت کنم... چون خودم رو در این حد نمی بینم، به همین دلیل نمی تونم درباره ی بخش اول صحبت شما نظر بدم.
درباره ی گوده و ون کولارت باید بگم نظر خیلی دیگه از خواننده ها این نبوده و قطعن نشر چشمه هم به بازخورد خواننده ها نگاه می کنه و ون کولارت بین خواننده ها خیلی خیلی طرفدار داشته. تکلیف نویسنده ها رو خواننده ها مشخص می کنن، اگه گوده بین اونها طرفدار نداشته باشه، اصلن اصراری بر انتشارشون نیست. بنابراین زمان معلوم می کنه که این نویسنده تو ایران طرفدار داره یا نه. به نظر من ویکی پدیا و این جور سایت ها نمی تونن دلیلی باشن بر این که نویسنده تو ایران ممکنه اقبال داشته باشه یا نه. یه نگاهی به این نویسنده های نوبل برده بندازین... تو سایت ها پره از اسم لسینگ و یلینک و اینا...
در ضمن، ما به مترجم ها نمی گیم چی ترجمه کنن. اگر کسی تشخیص بده این نویسنده ای که شما می گین، مورد توجهه، ترجمه می کنه و میاره دفتر نشر و بعد از خوندن و بررسی، در صورت داشتن استانداردهای لازم، منتشر می شه. جواب این سوال به سلیقه ی مترجم ها بر می گرده.

پی نوشت : مطلب درباره ون کولارت زیاد نوشتن، ولی این که درست یک روز بعد از پستم، چشمم به این پست بخوره، برام جالب بود...


۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

دو کتاب درباره ی جنگ


دو تا کتاب دراومده این روزا که یکیش رو تا حدودی بهتون معرفی کردم؛ «فریادها» اثر لوران گوده. معرفیش رو تو سایت نشر چشمه گذاشتم. بد نیست ببینین و بخونینش:


کتاب بعدی «اتاق افسران» نوشته ی مارک دوگن، نویسنده ی فرانسویه. این رمان تکنیک تازه ای نداره، ولی سوژه ش، خیلی خوندنی و جذابه و از زاویه ی عجیبی به بحث جراحت توی جنگ نگاه کرده... اتاق افسران اتاقیه تو بیمارستان نظامی، مختص مجروحایی که از ناحیه ی صورت زخمی شدن و یکی از اصلی ترین اعضای صورت مثل فک، گونه، حلق و... شونو توی جنگ از دست دادن. اینم معرفیش:



۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

برای خالی نبودن عریضه


کتابم مجوز گرفته و من به دلیل رعایت دقیق و همه جانبه ی کپی رایت تو ایران، از طرف دوستان و آشنایان محترم منع شدم از گفتن نام کتاب، نام نویسنده، نام ناشر، نام مترجم! و ...

این یکی دو خطم نوشتم که حناق نگیرم.

پی نوشت 1: واقعن این قدر بدبختیم که با یه مجوز یه هفته خوشحالیم؟

پی نوشت 2: یعنی این قدر بدبختیم که هرکی می پرسه چرا خوشحالی، نباید بگیم؟

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

نیایش

خـداونـدا

به طرفداران عقل

به امیر آبادی فـهم

به شیث رضایی مو

به من پول آبرامویچ

به محمد فنایی وجدان

به کمک داوران تحرک

به داوران ایـرانی شــعور

به مسعود مرادی کارت قرمز

به پرسپولیسی ها تـــــــــــــــاج

به مربی های ما جسارت تعویض

به مزدک میرزایی پرچم پرسپولیس

به گزارشگرهای صدا و سیما انصاف

به آرش برهانی بینایی، دست و پا، تعادل

و قدرتِ درک معنای یک فوروارد تمام عیار

عنایت بفرما.

و در آخر سایه ی فــرهـاد مجــیدی را از سر

قطبی، دایی، علی آبادی، سعیدلو، کاشانی و بقیه ی پرسپولیسی های بیچاره کم نکن...

آمیــــــــن!

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

فــریادها

می دونم پستم به حال و هوای امروز ربطی نداره. یوسا نوبل گرفته؛ هم خودش با شنیدن این خبر غش کرده و حالش بد شده، هم اونایی که دوسش دارن و با نوشته هاش حال می کنن، هم عبدالله کوثری و ناشرش، هم... خوش به حالش. بالاخره آکادمی نوبل دست از سر هم ج..ن..س.. بازها و آفریقایی ها و چه می دونم پیرزن های نود ساله برداشت و جاییزه شو داد دستِ یه نویسنده که هم می شناسیمش، هم دستِ کم اسمشو شنیدیم و می تونیم تلفظ کنیم...

ولی من می خوام وسط این سر و صدایی که بلند شده و همه از هم می پرسن یوسا خوندی یا نه، یه کتاب خوب بهتون معرفی کنم. اولین بار موقعی این کتاب رو خوندم که برای بررسی داده بودن دستِ یکی از آشناها و آشنای مورد نظر کتاب رو گذاشته بود یه کناری. منم که فضول... از اسم کتاب خوشم اومد و بازش کردم و یه تِک خوندمش. نمی دونستم کار تایید می شه یا نه. کمی بعد فهمیدم رفته ارشاد و ... حالا کتاب در اومده.

«فریادها» رمانیه درباره ی جنگ. با جمله های کوتاه کوتاه، ریتم تندی گرفته. تغییر راوی ها تنوع بالایی بهش داده. رفت و برگشت ها بین شخصیت ها و زمان ها و مکان ها، نفس خواننده رو بند میاره. عذاب وجدان اونی که به بهونه ی مجروح شدن داره جبهه رو می پیچونه، خیلی خوب روایت شده و از همه مهم تر این که حجم رمان کمه و یکی دو ساعته می شه تمومش کرد.

نویسنده ی این کتاب «لوران گوده» ست، حسین سلیمانی نژاد ترجمه ش کرده و نشر چشمه درش آورده.

پی نوشت 1: قابل توجه اونایی که فکر می کنن ادبیات فرانسه تموم شده.

پی نوشت 2: عجب کاشته ای زد این دنی آلوز...

پی نوشت 3: سومین خداحافظی کریم باقری با کوله باری از سه تا گل با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد :)