۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

قلابی

کتاب "اهالی زمین" ما اسمش عوض شد. البته دور و بری ها گفته بودن "اهالی" کلمه ی درستی نیست و غلط مصطلحه؛ ولی خیلی حال نکردم عوضش کنم. گفتم مصطلحه دیگه. تا...

دو سه روز پیش بود که علیرضا اومد دفتر نشر چشمه و وقتی جلد و اینای کتاب رو دید، یهو بی هیچ ملاحظه ای گفت: «من از ابوالحسن نجفی پرسیدم قضیه ی اهالی رو و ایشون تاکید موکد داشته که الا و بلا اهالی غلطه و اهل درسته». این شد که علیرضا خان کاسه کوزه ی ما و نشر رو به هم ریخت و کتاب که رفته بود واسه لیتوگرافی و تقریبن آخرای کارش بود، اسمش عوض شد.

از اهل زمین خوشم نیومد. اسم یکی دیگه از داستان های رومن گاری رو گذاشتم روش: "قلابی". بعد که از بقیه هم پرسیدم، انگار بد هم نشده اسم جدیدش...

خلاصه این که کتاب "قلابی" ما تا دو سه هفته دیگه در میاد.

از علیرضا هم ممنونم حسابی.

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

مرگ بد است...




من
زنی هستم سی و سه چاهار ساله
که از تاریکی شب می ترسم
بدجوررر می ترسم
تنها کسی که سعی می کردم
با گوش دادن به صداش
پا بذارم روی ترس های شبانه م
کسی نبود جز
گری مــور
که
هیچ وقت فکر نمی کردم
یه روز وقتی آدرس سایتش رو وارد می کنم
یه صفحه ی سیاه باز شه
و خبر بده
«متاسفانه گری مور یکشنبه شب توی اتاقش توی هتلی در مالاگا مُرده»
...
مرگ چیز بدیه
به خصوص حالا که دیگه
شب ها و تاریکی هام
ترسناک تر می شن

به یاد خودش
و یکی از آهنگ های دوست داشتنیش
پاریزین واک وی


I'll remember Paris in the fall tonight
The Champs Elysees
St. Michelle Old Beaujolais
And I'll recall that you were mine
In those Parisian days

Looking back at those photographs
Those summer days
Spend outside corner cafe's
Oh, I could write you paragraphs
About my old Parisian days
...


۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

گدای ناپل

ناپل که بودم، پشتِ در کاخم پیرزن گدایی بود. همیشه قبل از این که سوار ماشینم شوم، چند سکه برایش می انداختم. یک روز که واقعن تعجب کرده بودم چرا هیچ وقت از من تشکر نمی کند، نگاهی بهش انداختم. ولی، وقتی رویم را برگرداندم، تازه فهمیدم آن چه با گدا عوضی گرفته بودمش، صندوق چوبی سبز رنگی بود که تویش را با خاک سرخ پر کرده و چند تا موز گندیده هم رویش گذاشته بودند.

ماکس ژاکوب

۱۳۸۹ بهمن ۲, شنبه

نمایش نامه ای در یک پرده


نمی ­دونم چی شد این وسط یهویی هوس کردم نمایش­نامه ­های ژاک پره ­ور رو بخونم. بعد رسیدم به این یکی که خیلی عجیب بود برام. هر کار کردم، دیدم نمی ­شه ترجمه ­ش نکرد...

خانواده

مادر توی خانه تنهاست. پسر می­ آید. جوان است و رنگش پریده، عرق کرده و موهایش ریخته توی صورتش.
پسر: مامان، درو ببند، بدو، جون من!
مادر سرش را بالا می­ گیرد، آهی از ته دل می ­کشد و در را می ­بندد.
مادر (همان­ طور که چفت در را هل می­ دهد، آهی می ­کشد؛ درست مثل پسرش) : اینم چفت... بیا! (پسر امتحان می­ کند در خوب چفت شده باشد) می ­بینی؟ باد که میاد، لاش باز می ­شه و هوار می ­­کشه، انگاری تموم وجودش داره می­ لرزه.
پسر: وای! مامان، اگه بدونی...
مادر: نمی­ دونم، ولی می ­تونم حدس بزنم... (با آهی عمیق ­تر) حتمن باز خرابکاری کردی!
پسر: حیف شد!
مادر: چرا عرق کردی؟ چته؟ نگرانی چرا؟ چی زیرِ پیرهنت قایم کردی؟
پسر: مامان، این سرِ داداشه.
مادر (با آه) : سرِ داداشت؟
پسر: کشتمش، مامان!
مادر: حالا حتمن باید می­ کشتیش؟
پسر (حالتش طوری ­ست که دل آدم برایش می­ سوزد) : اون خیلی باهوش­ تر از من بود.
مادر: پسرم، منو ببخش، من هر کار از دستم برمیومده، واسه ­ت کردم... خیلی بهت رسیدم... ولی خب، چی کار می­ شد کرد دیگه، باباتم مث تو سیاست نداشت، حیف! (باز هم یک آه عمیق دیگر) یالا، این سر رو بده­ ش من، باید قایمش کنم... (لبخندی می­زند) نمی ­خواد همسایه­ ها بفهمن قضیه چیه. ذات ­شون خرابه؛ کارشون اینه که از کاه کوه بسازن... (سر را می­ گیرد دستش تا مطمئن شود)
پسر (نگران) : مامان، نگاش نکن!
مادر (جدی و در عین حال خوشحال) : آخه بعدن دلم می ­سوزه که چرا صورتِ پسر بزرگمو برای آخرین بار ندیدم... (بعد با مهربانی می­ گوید) معلومه که تو رو بیشتر دوس داشتم، ولی خب، زیاد درباره ­ش حرف نزنم، بهتره... «هر کی خودش می­ دونه تو دلش چه خبره»! (باز صورت را نگاه می­کند) می ­بینی، این لات بی سر و پا، زده برادر خودشو کشته، اما به خودش زحمت نداده چشماشو ببنده! (چشم­ هایش را می ­بندد) آه! این بچه­ ها همه­ ­شون عین همه­ ن! (با لبخند) کاش خودم اون­جا بودم! (در فکر فرو رفته) به نظرم تو انباری پشت اون سنگ بزرگه...
پسر (نگران) : مامان، واقعن نمی ­ترسی تو انباری... واقعن...
مادر (خودش را به آن راه زده) : ترس نداره که. آخه بیست و پنج سال پیشم که باباتو کشتم، سرشو گذاشتم همون ­جا.
پسر: !!!
مادر: آره خب، جوون بودم، عاشقش بودم، زده بود به سرم؛ دلم می ­خواست بخندم، برقصم... (لبخند می ­زند) آخ! جوونی، دیوونگی، حماقت... (می ­رود سمتِ در) زود برمی­ گردم... یادت نره، روشو بپوشون.
پسر: باشه مامان.
مادر (از دمِ در برمی­ گردد) : راستی تنش کو؟ پسر، با بدنش چی کار کردی؟
پسر (دو دل است که بگوید) : بدنش؟ هنوز داشت راه می ­رفت واسه خودش...
مادر: آخ! جوونی! همه ­شون همینن... صبح تا شب بیرون بدو وادو می ­کنن، کوهو می ­گیرن می­رن بالا، بعد میان پایین تو دره... (می ­رود بیرون. پسر تنها می ­ماند و شروع می ­کند به مخفی کردنِ سر. یک­ هو صدای در زدن بلند می ­شود)
پسر چیزی نمی­ گوید.
دوباره می­ کوبند به در.
پسر (نگران) : کیه اون پشت؟ (جوابی نمی ­آید و باز هم صدای در زدن شنیده می ­شود) کیه اون جا؟ (در زدن ­ها بیشتر و بیشتر می­ شود، اما صدایی از کسی در نمی ­آید) یکی داره در می­ زنه، هرچی می­ پرسمم جواب نمی­ ده... اما یه حسی بهم می­ گه باید درو باز کنم...
جلو می ­رود، در را باز می­ کند و از ترس عقب عقب می­ رود. بدن می­ آید تو. بدنِ بی سرِ مرد جوانی که راه زیادی آمده و به هن هن افتاده. پسر حرفی نمی­ زند، اما با ناراحتی تمام بدن برادرش را نگاه می­ کند که راحت برای خودش این طرف و آن طرف می­ رود و اعصابش را به هم می­ ریزد.
پسر: بشین... (صندلی ه­ا را جلو می­ کشد؛ هرچند، برادرش مسلّمن نمی ­تواند ببیند) راستش... (آهی عمیق می­ کشد)
مادر (تر و فرز می ­آید تو و از خوشحالی روی پایش بند نیست) : خب دیگه... درست شد... (یک دفعه چشمش می ­افتد به پسر بی­ سرش که دارد برای خودش قدم می ­زند) اوه! ببین کی اومده! تویی! چه ­قد خوشگل شدی! (همان ­طور که حرف می­ زند، بشقاب ­ها را می ­چیند روی میز) واقعن می ­خوای همین­ جوری بشینی! این جوری که از بین می­ری. پا شو... (با مهربانی زیر بغلش را می ­گیرد) بیا بشین سرِ میز سوپ­تو بخور... (رو می­ کند به پسر دیگرش) تو هم همین طور (صدایش دل­سوزانه است و سعی می­ کند نشان دهد شرایط را درک می ­کند) خب، حالا دیگه نبینم باهم یکی بدو کنین ها. یالا، باهم دست بدین و آشتی کنین...
پسر: ولی، مامان!
مادر: گوش کردی چی گفتم؟ آره؟
پسر (حرف گوش می ­کند) : باشه مامان. (دستِ برادرِ بی سرش را آرام می­ گیرد و تکان می دهد) منظوری نداشتم... یه آن کنترل­مو از دست دادم...
مادر: حالا خوب شد (در حالی که با مهربانی تمام بچه ­هایش را نگاه می ­کند) یه چیز دیگه ­م مونده، سوپ­تون داره سرد می ­شه...
پسر (شروع می ­کند به خوردن سوپ، اما یک ­دفعه دست نگه می­ دارد. اشتهایش کور شده) : ولی مامان!... (به برادرِ بی سرش اشاره می­ کند) اون که نمی­ تونه خودش غذا بخوره... (می ­زند زیر گریه) سوپش!...
مادر (چشم­ هایش برق می­ زند) : همینو کم داشتیم! (بعد یک ­هو لبخند جانانه­ ای می­ زند) برو بگرد دنبال قیف...
پسر: قیف، مامان؟
مادر: آره دیگه، احمق... (بعد با حرکت دست نشان می ­دهد که مثلن دارد سوپ را از بالای «سر»ِ بدنِ پسرِ بی سرش می­ ریزد پایین) می ­بینی... جادوگری که نمی ­خوام بکنم... (سر را با ناراحتی تکان می ­دهد) راستش، دیگه طاقت ندارم. واقعن بعضی وقتا... (با ناراحتی تمام سر را تکان می ­دهد) از خودم می ­پرسم چی کار کردم به درگاه خدا که همچین بچه ­هایی نصیبم شده!...
پــَـرده

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

مرگ قسطی

چند وقت پیش شنیدم روزنامه ی "هم میهن" رفع توقیف شده... این چند وقت گذشت و هفته ی پیش بود که شنیدم همون تیم معروف دوره ی طلایی روزنامه ی شرق و بعد از اون روزنامه ی اعتماد و اعتماد ملی و هفته نامه ی شهروند امروز و مهرنامه و نافه و... قراره دوباره دور هم جمع بشن و روزنامه ی هم میهن رو دربیارن.

اعتراف می کنم اولش اصلن از شنیدن این خبر هیجان زده نشدم و با ناامیدی کامل به اون همه توصیف درباره ی تعداد صفحات ادبی و هنری و ویژه نامه ها گوش می دادم.

اما شنبه که بچه ها با شور و شوق، رفتن برای صفحه بندی تا شماره ی آزمایشی دربیارن و فرم صفحه ها دست شون بیاد، خیلی امیدوار شدم. بعد از مدت ها دوباره یه امید کمرنگی افتاد توی دلم و کلی خوشحال شدم و شروع کردم به نقشه کشیدن.

شنبه شب فهمیدم که صفحه ها به سلامتی بسته شده و حتا توی همین چند صفحه ی آزمایشی هم خلاقیت های خاص آقای سردبیر و بچه های دیگه بدجور توی چشم می زنه: از عکس روی جلد و فرم چیدن صفحه ها گرفته تا بالا و پایین پریدن خبرنگار صفحه ی ادبیات برای گرفتن اخبار اوریجینال و دستِ اول برای صفحه های آزمایشی...

یک شنبه صبح روزنامه با تیراژ پایین فرستاده شد برای چند تا دکه و تنها نگرانی که گرفتن اعلام وصول از ارشاد بود هم رفع شد. یعنی روزنامه اعلام وصول از ارشاد گرفت و قرار شد از دوشنبه ی هفته ی بعد در بیاد.

اما بعد از ظهر...
خبری اومد که دادستان گفته: در مورد این پرونده درخواست اعمال ماده 18 شده و این روزنامه فعلا نمی‌تواند منتشر شود...

قول داده بودم به خودم که خیلی عادی رفتار کنم، ولی مگه می شد؟ اون قدر حالم گرفته شد که حتا دوست نداشتم درباره ش چیزی بنویسم.

تنها انگیزه ی من واسه ی توضیح دادن این قضیه، جمله ای بود که صبح از زبون یکی از بچه های تحریریه شنیدم. اون قدر امیدوارانه گفت که خودم شرمنده شدم از این همه ناامیدی. جمله ش دقیقن این بود: "ما قطعن برمی گردیم؛ خیلی زود هم برمی گردیم".

البته این وسط، اون حال گرفته ی من هنوز غالبه و به همین خاطر یاد این نوشته ی دوستم پوریا افتادم تو کتاب تفنگ بازیش:

ژنرال کشور "آ" به کشور "ب" حمله کرد. ژنرال کشور "آ" دستور داد هنرمندان و نویسندگان کشورش جلوی گلوله ی دشمنان قرار بگیرند تا سربازان با خیال راحت بتوانند پیش روی کنند. وقتی هنرمندان کشته شدند، پیشوای کشور "ب" دستور عقب نشینی داد و با خیال راحت به کشور خودش برگشت.

پ. ن: عکس صفحه اول روزنامه رو هر کار کردم لود نشد...

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

قرص اعصاب با مزدک میرزایی

بعضی روزها روز آدم نیستند انگار. هرچه از صبح دست و پا می زنی باهاش کنار بیایی، نمی توانی. اصلن گویا همه چیز دست به دست هم می دهند تا به فنا بروی آن روز...
این جور وقت ها اگر تیمی مثل بارسا یا استقلال بازی داشته باشند، می توانی دلت را خوش کنی که دست کم فوتبال قشنگی می بینی و حالا که داری یک روز دیگر به مردنت نزدیک می شوی، چه بهتر که این یک روز را با مسی بگذرانی یا بازیکن های تیم محبوبت...
اما اگر آن روزی که روزت نیست، بخواهد لجت را در بیاورد، هم مسی پایش به گل باز نمی شود و هم بازی تیمت را به خاطر آلودگی هوا (!) عقب می اندازند...
روز بعد هم که از امروزت بهتر نیست، تیم ناقص و بی روحیه و بی انگیزه ات ده نفره می شود و کلی مصدوم و محروم روی دستش می ماند و داور جلوی توپ هافبکت یورتمه می رود و نمی گذارد پاس بدهد و گل زده ات را آفساید می گیرد و فورواردت طبق معمول چپول می زند و تیم حریف اتوبوسش را پارک می کند جلوی دروازه اش و زرپ و زرپ زمین می خورد و آن وسط توقع فِیـر پلی هم دارد...
اما این روزها پدیده ی دیگری به چیزهایی که روی مخ راه می روند، اضافه شده: مزدک میرزایی
این موجود را اگر از نزدیک ببینم، واقعن نمی دانم چه برخوردی خواهم کرد. اما تا آن روز کذایی، از ته دلم هرچه فحش بلدم، نثارش می کنم. حتمن می گویید چرا این وسط گیر دادم به آن بیچاره؟
ـــ
فکر کنید تمام آن بدبختی هایی که گفتم را دارید، بازی هم که کسالت محض، ابر و باد و فلک و خدا و پیغمبر هم که ضد شما و تیم تان، گزارشگر هم می رود روی پرده های اعصاب. آخر یکی نیست بگوید پدر... خودت را بگذار جای آن بدبختی که با تمام مشکلاتش دارد کشتی می گیرد و یک دقیقه آمده نشسته شلنگ تخته ی آرش برهانی را ببیند. کور هم نیست، می داند بازیکن های تیمش یک پاس خوب به هم نداده اند و روانخواه روی روان می رود و آن یکی 500 میلیون گرفته تا سالی یک بار توپ روی سرش جفت و جور شود و بزند کنج دروازه... تو یکی دیگر نرو روی مخش. کی به تو گفته تحلیل کنی و منتقد فوتبال شوی و جای مربی نظر بدهی و پرچم دربیاوری برای تیم رقیب و از بازی خوبش تعریف کنی؟ گزارشت را بکن برادر من. گزارش می دانی یعنی چه؟ یعنی توضیح هر چه که می بینی بدون در نظر گرفتن رنگ پیراهن. می فهمی؟ نه. اگر می فهمیدی این چند هفته ی اخیر، بعد از بازی استقلال و پرسپولیس که توی برجکت خورد، کمی انصاف به خرج می دادی سر بازی های استقلال.
مزدک جان، امروز خراب مرا خراب تر کردی... برو حالش را ببر.

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

گم شده در پاریس...


"پاتریک مودیانو" نویسنده ی غریبی ست. یکی از دلایل عجیب و غریب بودن این آدم برمی گردد به زندگی توی پانسیون در دوران کودکی و ملاقات های پنهانی با پدر در دوره ی نوجوانی و مرگ برادر ده ساله اش که در غیاب پدر به او دل بسته بود. پدر که یهودی بود و به خاطر ماجراهای جنگ جهانی دوم از ترس جانش در خفا زندگی می کرد، گه گاه توی کافه های پرت و بی نام و نشان به دیدن فرزندش می رفت و فکر نمی کرد این ملاقات های پر از تنش، بعدها چه تاثیری روی پسر خواهد گذاشت...

این ملاقات ها که با گم شدن پدر به پایان رسید، آن قدر ذهن نوجوان را درگیر کرد که به یکی از دغدغه ها و سوژه های اصلی آثار مودیانو تبدیل شد. به لطف آشنایی و بعدها دوست شدن با رمون کنو بود که پاتریک مودیانو توانست بنویسد و از این طریق ذهن درگیرش را به آرامش برساند. یکی از خاطراتی که به قول خودش فاجعه است، برمی گردد به روز ازدواجش که تنها دو نفر در مراسم شرکت کرده بودند: رمون کنو و آندره مالرو که دوست پدرش بود. تنها کسی هم که دوربین عکاسی داشت، یادش رفته بود فیلم دوربین بیاورد و تنها عکسی که از آن روز باقی مانده، تصویری ست از پشت سر که عروس و داماد را زیر چتر نشان می دهد...

مجموع این خاطرات و عدم حضور خانواده در زندگی مودیانو، از این شخصیت نویسنده ای ساخت که در آثار خود دنبال هویت گم شده اش بگردد. در «تصادف شبانه» نوجوانی که نیمه شب از خانه بیرون زده تا تمام شهر را پای پیاده گز کند، با ماشینی تصادف می کند. این تصادف بهانه ای می شود برای شروع جست و جو تا کشف هویت. نوجوان کوچک ترین جزئیات هر صحنه را بارها و بارها به خاطر می آورد تا بتواند با کنار هم گذاشتن رنگ ها، صداها، اشیاء و ... گره از معمای هویت خود باز کند. اما شخصی که چند اسم و چند شخصیت دارد، مدام این جزئیات صحنه را به هم می ریزد و به اصطلاح رد گم می کند تا نوجوان را از رسیدن به نقطه ی پایانی بازدارد.


مودیانو آن قدر جذاب این مولفه ها را دنبال می کند که خواننده از عدم موفقیت شخصیت اصلی خسته نمی شود و پا به پای نوجوان مولفه های حاضر را با گذشته ی شخصیت پیوند می دهد و تا آخر رمان دنبال هویت او می گردد. همراه با این تعقیب و گریز، خواننده از تک تک خیابان های پاریس رد می شود و ایستگاه ها را پشت سر می گذارد، پارک ها را می گردد، توی کافه ها نگاهی می اندازد بلکه بتواند رد این هویت را در گوشه ای از این شهر شلوغ پیدا کند.

این نوع جست و جو موضوع اصلی بیشتر رمان های مودیانوست و جذابیت این گونه رمان نویسی باعث شده تا نشر چشمه با خرید کپی رایت آثار این نویسنده از نشر گالیمار، در پی انتشار مجموعه ی کامل آثار او باشد... او یکی از مهم ترین نویسندگان فرانسوی ست که با بردن جوایز مختلف از جمله گنکور، به نماینده ی بزرگ ادبیات امروز فرانسه تبدیل شده است. طوری که خیلی ها او را مستحق تر از لوکلزیو برای بردن جایزه ی نوبل ادبی می دانستند.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

جُستاری در باب مافیای ادبی!

صبح ای میلی دستم رسید از پیمان خاکسار که نوشته بود خواب نما شده و درباره ی حرف و حدیثای این روزا مطلبی نوشته و بدش نمیاد بقیه م بخوننش؛ مطلبش رو بی کم و کاست می ذارم این جا:


چند وقتی‌ست می‌بینم که فضای مجازی و مطبوعات پر شده از کلمات اتهام‌آمیزی از قبیل "مافیای ادبی" و"باند فلانی" و امثال‌هم و بیشترشان هم چند ناشر معتبر و قدیمی را نشانه گرفته‌اند. دوستانی که از این کلمات استفاده می‌کنند نه مفهوم مافیا را می‌دانند و نه از ادبیات در مقیاس ایرانی سر در می‌آورند. مافیا و کارتل و باند و کلماتی که دلالت بر رقابت‌های این‌چنینی دارند وقتی مفهوم پیدا می‌کنند که پول زیادی در کار باشد. قاچاقی، کازینویی، مواد مخدری، چیزی. در سینمای‌مان هم اصطلاح "مافیای اکران" زیاد به کار می‌رود که چندان هم بیراه نیست. گردش مالی سینما به نسبت بالاست و مافیا راه انداختن به بدنامی‌اش می‌ارزد.

آخر انصاف است این الفاظ را برای ادبیات و کتاب به کار بردن؟ مگر یک کتاب دو هزار تومانی با تیراژ 1200 تایی چقدر بازده مالی دارد (چه برای ناشر و چه برای نویسنده) که ارزش "مافیا" درست کردن داشته باشد؟ عادت کرده‌ایم به بحث خودی و غیر خودی. خودی‌ها که تکلیف‌شان روشن است، ولی چرا غیرخودی‌ها کاری می‌کنند که خودی‌ها خودشان را کنار بکشند و به ریش‌مان بخندند که این‌ها را نگاه کن، خودشان خوب از پس نابود کردن هم برمی‌آیند. چند نفر که کتاب‌شان توسط ناشر (مشخصاً نشر چشمه) رد شده شروع می‌کنند به سروصدا کردن و اتهام زدن. مطمئنم که که اگر کتاب‌شان ارزش چاپ شدن داشتند دست رد به سینه‌شان نمی‌خورد. ما ایرانی‌ها عادت کرده‌ایم هر کتاب چاپ نشده و هر فیلم توقیف شده‌ای را شاهکار فرض کنیم. این دوستانِ دستِ رد بر سینه خورده هم می‌خواهند به این توهّم دامن بزنند که کتاب‌های بی‌ارزش چاپ می‌شوند و شاهکارهای آن‌ها در کشو خاک می‌خورد.

با توجه به شناختی که از گردانندگان نشر چشمه دارم (چون حقیقتش جز نشر چشمه با هیچ ناشر دیگری آشنا نیستم) می‌دانم که از کتاب خوب بسیار استقبال می‌کنند. فارغ از این که چه کسی نوشته و یا چه کسی ترجمه‌اش کرده باشد. البته باید شخصا اعتراف کنم که بیشتر کتاب‌های فارسی که این روزها منتشر می‌شوند را دوست ندارم. با سلیقه‌ی شخصی من جور نیستند. ولی برآیند تولید ادبی این‌روزهای کشور همین است و کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. این کتاب‌های متوسط و بعضاً زیر متوسط بهترین‌های این روزگار هستند. من هم با حرف حسین سناپور موافقم که کار خوب گُم نمی‌شود و راه خودش را پیدا می‌کند. یک کتاب متوسط اگر صد جایزه هم با رانت و پارتی‌بازی بگیرد بعد از یکی دو سال فراموش می‌شود. همین دوستان معترض هم دو روز دیگر کارِ 60-70 صفحه‌ای‌شان را با یک نشر دیگر چاپ می‌کنند و بقیه می‌بینند که کارشان چندان آش دهان سوزی هم نبوده که ارزش این همه سرو صدا را داشته باشد. مشکل ادبیات امروز ما این است که نویسندگان ما غیر حرفه‌ای به کُلِّ ماجرا نگاه می‌کنند. یعنی کتابی می‌نویسند به قطرِ نیم بند انگشت و چاپش می‌کنند و بعد پز نامزد شدن جایزه‌هایی را می‌دهند که دوستان‌شان در آن داور هستند. مخاطب چی؟ هیچ! جایزه مهم است. محفل و پُزهای محفلی مهم‌اند. ناشر این وسط بی‌تقصیر است، جوّ سالم نیست. حسرت به دل مانده‌ام یک رمان 500-600 صفحه‌ای از این نسل جدید ببینم. به نظرم نویسنده‌ای در کارش موفق می‌شود که واقعا بخواهد از نوشتن "پول" دربیاورد. یعنی در صنعت نشر گردش مالی ایجاد کند. کتابی که هیچ کس نخرد به درد دنیا و آخرت که می‌خورد؟ بیشتر نویسندگان دنیا حرفه‌ای بوده و هستند. یک نویسنده اگر خوب بنویسد با وجود تمامی مشکلات می‌تواند در همین ایران خودمان از "نون نوشتن" سیر بشود. بگذریم.

برای روشن شدن بعضی شُبهه‌هایی که این روزها مطرح می‌شوند دوست دارم داستان چاپ شدن اولین کتاب خودم را تعریف کنم. من اشعار بوکفسکی را مدت‌ها بود که ترجمه کرده بودم ولی ناشری نمی‌شناختم. آدمی هم نبودم که رویِ این را داشته باشم که به ناشرها زنگ بزنم و بخواهم کارم را چاپ کنند. مانده بود در کشو و هر چند روزی یک شعر به آن اضافه می‌شد. یکی از دوستانم که گرافیست نشر ماهریز بود گفت بده به من تا به آن‌ها نشانش بدهم چون که قبلا هم بوکفسکی چاپ کرده‌اند. ماهریز گرفت و شاید یک سال بعد به من زنگ زدند و گفتند می‌ترسیم بوکفسکی چاپ کنیم. من هم تقریبا دیگر بی‌خیال شدم. باز دوباره یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم-که آدم عجیب و غریبی هم هست و چند سال است از او بی‌خبرم- و می‌دانست آدم کم‌رویی هستم گفت من به کتاب‌فروشی چشمه رفت و آمد دارم و کتاب را به من بده تا بهشان بدهم و اضافه کرد که من هم هیچ دوستی با آن‌ها ندارم و فقط در همین حد از من برمی‌آید که کتاب را به دست‌شان برسانم. گفتم بعید می دانم چشمه کار اول یک مترجم را چاپ کند، آن هم شعر. گفت بده و من هم دادم. کتاب به دست نشر چشمه رسید، بی آن که نه من را بشناسند و نه حتا من را دیده باشند. طبق روال معمول‌شان کتاب را –چون شعر بود- سپردند به آقای احمد پوری برای بررسی (یکی از نازنین‌ترین آدم‌هایی که به عمرم دیده‌ام). کتاب مدتی دست ایشان بود تا بعد از دو-سه ماه به من زنگ زدند و گفتند نزدشان بروم. ایشان هم نه من را دیده بودند و نه می‌شناختند. رفتم و ایشان لطف کردند و از کارم تعریف کردند و کُلّی به من دلگرمی دادند که شما نسل آینده‌ی ترجمه هستید و دارید از ما جلو می‌زنید و من هم در دلم قند آب شد. بعد همان‌جا جلوی روی خودم زنگ زدند به آقای بهرنگ کیائیان و گفتند که کتاب خوب است و مناسب چاپ. من همان‌جا از پیش آقای پوری برای اولین بار به نشر چشمه رفتم و قرارداد بستم و آمدم بیرون. کتاب هم چند ماه بعد مجوز گرفت و چاپ شد. به همین سادگی. شما در این روندی که برای‌تان شرح دادم کجا سایه‌ی دون کورلیونه را مشاهده کردید؟ این روند برای من نیست. مطمئنم با همه همین‌جور برخورد می‌کنند. اجازه نمی‌دهند کتاب خوب از زیر دست‌شان دربرود. امیدوارم این متن را نگذارید به حساب همکاری و دوستی من با گردانندگان نشر چشمه.

من آدم صادقی هستم و دلم گرفت از این جوّ پیش آمده و با خودم گفتم شاید داستان چاپ شدن "سوختن در آب" نشان خیلی‌ها بدهد که نه باندی وجود دارد و نه مافیایی. نشر چشمه حرفه‌ای و بی‌رودربایستی برخورد می‌کند و چوب همین حرفه‌ای بودنش را هم می‌خورد.

پیمان خاکسار

آذر 89

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

این رمان را از دست ندهید


«یونایتد نفرین شده» یک رمان تکان دهنده است با ریتمی اعجاب انگیز که یک بار خواندنش می ارزد به چندین بار خواندن بعضی از این رمان های مکش مرگ مای آمریکایی. این را از این بابت می گویم که دیوید پیس، در این رمان، شگردهایی از داستان نویسی را به کار برده که بی نظیر به نظر می رسد، مثل استفاده ی مدرن از مونولوگ، فلاش بک های پرتعداد و منظم، جملات کوتاه و تکرارشونده و تبدیل کردن متن به هیجان ها و کابوس های زندگی یک اسطوره ی فوتبال یعنی برایان کلاف یا به قول خودش «برایان هاوارد کلاف».

یونایتد نفرین شده درباره ی یک مربی فوتبال است. شاید خیلی ها علاقه ای به فوتبال و ماجراهای آن هم نداشته باشند. اما این رمان با استفاده از موضوع فوتبال یک فضای ادبی کم نظیر ساخته که اصولن در آن رئالیسم تند و گزنده ی نویسنده ربطی به رمان های زندگی نامه ایِ ورزشی ندارند. با این که در این رمان شناختن یا عدم شناخت شخصیت بیرونی کلاف اصلن اهمیتی ندارد، اما  باید بدانید او از عجیب ترین بازیکنان و مربیان فوتبال در قرن گذشته بود. برایان کلاف در جوانی و بعد از زدن دویست و اندی گل در لیگ انگلیس، آن هم در مدت زمانی کم، پایش شکست و به اجبار بازنشسته شد. از سی سالگی و در اواخر دهه ی شصت میلادی مربی گری را شروع کرد و بعد از کار با یک تیم دسته سومی به مربی گری تیم دربی کانتی درآمد و بعد از سه سال این تیم را از دسته ی دو به دسته ی یک آورد و قهرمان انگلیس کرد.

اما یونایتد نفرین شده، درباره ی شکوه برایان کلاف نیست. درباره ی حضور چهل و چهار روزه ی کابوس وار او در تیمی ست که مدام به آن نفرت می ورزید: لیدز یونایتد. او از این تیم، بازیکنانش، شهر، استادیومش و مربی با سابقه اش تنفر داشت و جالب این که مربی گری این تیم را پذیرفت. ولی این رمان از چهل و چهار روز کابوس او می گوید. چهل و چهار روز پر از الکل و سیگار، خشونت، نفرت، و تنهایی ای که او به عنوان یک انسان با آن درگیر است. روایت دیوید پیس چنین روایتی ست:

راوی یعنی برایان کلافِ درون متن مدام به گذشته ی پرشکوهش در تیم دربی کاننتی باز می گردد و آن را ناخواسته کنار هر روز حضور مرگبارش در لیدز قرار می دهد. مدام جملاتی را تکرار می کند؛ از جمله این که من به خدا اعتقاد ندارم. به مذهب اعتقاد ندارم. به شانس اعتقاد ندارم. من به خودم اعتقاد دارم. من برایان هاوارد کلاف هستم...

این رمان نسبتن حجیم، در پروسه ی این چهل و چهار روز به پایان می رسد. اما شاید بد نباشد بدانید که این مرد عصبی فوتبال، بعدها به تیم متوسط ناتینگهام فارست رفت و آن را دو بار قهرمان اروپا کرد. چیزی که هنوز هم بی سابقه است (این قضیه ربط زیادی به رمان ندارد). دیوید پیس در سال 2006 این رمان را چاپ کرد. زمانی که دو سال از مرگ کلاف اسطوره ای می گذشت و جالب این که اصولن وقایع رمان کم وبیش زاده ی تخیل او هستند درباره ی این شخصیت عجیب... شاید برای همین است که ستایش عجیب منتقدان بریتانیایی از این رمان، رمانی با محوریت فوتبال، جالب توجه به نظر می آید.

این رمان را دکتر حمیدرضا صدر که هم خوب ادبیات می شناسد، هم فوتبال و هم به قول خودش نوجوانی اش در استادیوم های فوتبال از جمله آرسنال گذشته، به فارسی برگردانده. یک رمان مدرن که لحن تکه تکه ی آن و رفت و برگشت های زمانی و موجزش برای هر مخاطب جدی ادبیات، جذاب و تکان دهنده است. چرا که نویسنده در شیوه ی روایی اش تا حدودی دل بسته ی تکینک های فاکنری شده و نیز به نظر می رسد گرایش های چپ پررنگی هم دارد؛ چه در این رمان و چه در رمان های قبلی اش.




۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

در ستایش آلبر کامــــــو


مجله ی «نگاه نو» ویژه نامه ای درآورده به مناسبت پنجاهمین سال مرگ آلبـر کامـــــو؛ نویسنده ای که نه تنها احتیاج به معرفی امثال من نداره، بلکه به جرات می شه گفت تو ایران کسی نیست که بگه من به ادبیات علاقه دارم و بیگــــانه نخونده باشه. مصداق عینی این حرف منم، تعداد ترجمه هاییه که از بیگانه منتشر شده. بگذریم...

خوشحال شدم وقتی دیدم ویژه نامه ی آقای میرزایی واقعن در خور اسم کامو دراومده. دست شون درد نکنه؛ هم به خاطر ترجمه و چاپ مطالب خوندنی درباره ی کامو به قلم آدمای مهم ادبیات اون روزها مثل سارتر (که البته طرفدار شوروی شد و قد علم کرد روبه روی کامویی که سر قضیه ی حمله ی شوروی به مجارستان طرف آزادی خواهای مجار رو گرفت و به شدت به شوروی حمله کرد و همین باعث شد بین روشنفکرای چپ زده ی فرانسه ی اون روزها منزوی شه)، و آدمای مدرن تر مثل رب گریه و هم به خاطر عکسای منحصر به فردی که تا به حال جایی ندیده بودم.

من که همون صفحه ی اول، با خوندن اولین پاورقی که از زبان دختر کامو نوشته شده، حالم بدجور گرفته شد:

«در سال 1951 که پدرم کتاب انسان طاغی را منتشر کرد در مجله ی روزگار نو (لوتان مدرن) که سارتر مدیر آن بود، به پدرم حمله های تندی کردند. در آن سال ها کسی جرات نمی کرد علیه اتحاد شوروی سخنی بگوید، جز پدرم، و به همین علت زیر فشار بود. روزی در خانه او را دیدم که با چهره ای در هم سر در گریبان فرو برده است. از او پرسیدم: بابا غمگینی؟ سر بلند کرد، نگاهش را به نگاهم دوخت و گفت: نه، تنـــهام