اسـم این آقای خیلی خوشگل و خـوشتیپ ایوان موسجـوکینه. رومن گاری به همه گفته بوده این باباشــه. جـالب این که جوونـیهای رومـن گاری بدجور شبیه این هنرپیشهی روسی بوده. جالبتر این که گاری اصلا پدر درست و حسابی نداشته. یعنی وقتی فقط چند ماهش بوده، پدر و مادرش از هم جدا میشن و مادرش با کاسو نامی ازدواج میکنه و اسم شناسنامهای رومن گاری هم میشه: رومن کاسو. بماند که بعدها چهقدر این بنده خدا اسم و فامیلش رو تغییر میده تا ببینه با کدوم بیشتر حال میکنه...
۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
حس و حال که نباشه...
وقتی ترجمهی کتابی رو تموم میکنم، نمیدونم چرا تا یکی دو هفته حالم گرفتهست. نه دست و دلم به کار جدید میره، نه حتا نوشتن مقدمه واسه کتاب. واقعا عجیبه! ترجمهی مجموعه داستان رومن گاری رو تموم کردم و دادم دستِ ناشر، یه هفتهست واسه نوشتن مقدمه این دست و اون دست میکنم. البته یکی از دلایلش اینه که از این مقدمههای کلیشهای خوشم نمیآد که مثلا فلانی این جا به دنیا اومد و واسه تحصیلات رفت اون جا و مادرش فلانی بود و باباش فلان کَس. دوست دارم اطلاعات تازه پیدا کنم. راستش واسه رومن گاری اطلاعات تازه هم پیدا کردم، ولی بازم تنبلیم میآد. واقعا نمیدونم چهم شده. تنها انگیزهای که هلم میده سمتِ تحویلِ کتاب اینه که ترجمهم به احتمال زیاد با یکی از ترجمههای سروش حبیبی از رومن گاری در میآد. حال میکنم کتابی که من ترجمه میکنم، کنار ترجمهی سروش حبیبی باشه. البته باید بگم که این انگیزه هم فعلا کافی نشده واسه نوشتن مقدمه و تحویل به ناشر... کمک!!
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
فینال هلند - آلمان؟
۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه
جعبه ی سیاه
جعبهی سیاه اسم داستانیه از تونینو بناکیستا، نویسنده معاصر فرانسوی.
این جعبه همون جعبهسیاهِ هواپیما ست که تو ایران بدجور گم و گور میشه. داستانِ بناکیستا البته نگاهِ دیگهای به این جعبه داره. خلاصهش این که اسم وبلاگ رو از این داستان برداشتم و داستان رو هم ترجمه کردم و قراره اگر مشکلی پیش نیاد تا یکی دو ماه دیگه، تو مجموعهی داستانهای هفت هشت هزار کلمهایِ نشر چشمه چاپ شه...