۱۳۹۴ آذر ۱۴, شنبه

مگر قرار است چند بار زندگی كنيم؟

به قيافه‌اش می‌خورد سی‌وچند ساله باشد. كوله‌پشتی بزرگی انداخته بود رو‌ی كولش و داشت چشم‌چشم می‌كرد ببيندم. بهش گفته بودم ماشينم قرمز است و كوچك. تا مرا ديد، گل از گلش شكفت. دويد طرف ماشين، كوله اش را به‌زور جا كرد توی صندوق عقب و هنوز ننشسته شروع كرد به حرف زدن كه بلژيك به دنيا آمده و همان‌جا بزرگ شده، بعد رفته فرانسه پرستاری خوانده و ليسانس را كه گرفته، برگشته بلژيك برای كار توی يكی از معروف‌ترين بيمارستان‌های ليِژ. شش ماه از كار كردنش نگذشته كه يك روز نشسته و كلاهش را قاضی كرده و زده زير همه چيز:
- خب كه چه؟ بيست و چند سال پرستار باشم و شب و روزم را سر كنم توي اين بيمارستان كه چه؟ بعدش بازنشست شوم و مستمری‌ام را خرج پادرد و زانودرد و سردرد و كمردرد كنم كه چه؟ زندگی‌ام را پر كنم از تكرار محل كار و خانه و رئيس بخش و رياست كل كه چه؟ مگر قرار است چند بار زندگی كنم؟
پشت‌بندش رفته استعفا داده و چند ماهی دنبال شغلی گشته تا بلكه بيشتر از يك بار زندگی كند. با ليسانس پرستاری بازارياب هتلی شده كه می‌خواسته شعبه‌ها‌ی متعددی در كشورهای مختلف افتتاح كند:
- گفتند برو يك سال كوبا زندگی كن. گفتم چشم. گفتند برو ساحل عاج. گفتم چشم. برو سنگال. چشم. برو مكزيك. چشم. اندونزی. يونان. تايلند. تركيه. چشم. چشم. چشم.
نوبت به مصر رسيده. دوره‌ی چهارساله‌ی ماموريتش كه تمام شده، تمديد كرده. بعد از هشت سال دوباره چهار سال ديگر زندگی در مصر را انتخاب كرده. انقلاب مصر را به چشم ديده. بهار عربی را از سر گذرانده. لابه‌لای زنان مصر زندگی كرده. راهپيمايی زنان مصر را در حمايت از قانون حق طلاق ديده و پيروزی‌شان را از نزديك لمس كرده. كلی حرف دارد درباره‌ی زنان مسلمان. به‌نظرش همين حق طلاق بعدها چه‌قدر به ضرر زندگی‌های مشترك مصری‌ها تمام شده. مصر را زيسته...
- بعد از انقلاب مصر، استانبول را انتخاب كردم و تمام اين سال‌ها دوست داشتم بيايم ايران. عكس‌های ايران را كه تماشا می‌كردم، به خودم می‌گفتم نوبت ايران است.
تمام روز را درباره‌ی تفاوت‌های زنان ايران و مصر حرف می‌زند. با من بحث می‌كند سر نوع پوشش زن‌های ايرانی. از تاريخ می‌پرسد. بهتر از من بلد است جواب‌ها را. بناهای تاريخی كاشان را با بناهای مصر مقايسه می‌كند، مسجدها را با مراكش، شهر زيرزمينی را با دالان‌های اهرام ثلاثه. با هركس هم كلام می‌شود، سريع چرتكه‌ی ذهنش را به كار می‌اندازد برای تجزيه و تحليل. ويكی پديای زنده است اين زن...
- پنجاه سالم است. خوشحالم از تصميمی كه گرفتم. من به اندازه‌ی ده نفر زندگی كرده‌ام. ماموريت توی هر كشوری، برايم تجربه‌ی زيستی متفاوتی داشته. هرجور حساب می‌كنم، بُرده‌ام. 
هفته‌ی قبل از آمدنش به ايران، رفته بوده نيس. سيل آمده بوده. بيست نفر رفته بودند توی پاركينگ خانه‌ای تا اتومبيل‌شان را آماده كنند برای نجات از دست سيل. حبس شده بودند توی همان پاركينگ و همه مرده بودند. خطوط ارتباطی مشكل پيدا كرده بود.
- مادرم مرد و زنده شد تا توانستم باهاش تماس بگيرم و ثابت كنم سالمم. ازم قول گرفته هرجا می‌روم، روزی يك عكس از خودم برايش بفرستم.
شب، موقع خواب، تبلتش را می‌دهد دستم كه عكسی بگيرم ازش. خنده تمام صورتش را پر كرده. تاكيد می‌كند نور و پس زمينه خوب باشد. مبل هم توی عكس بيفتد. بايد معلوم باشد اقامت‌گاهش همه‌جوره راحت است.
- هر شب بايد از جايی كه هستم، عكس بگيرم و بفرستم برايش. نگرانم می‌شود. بايد مطمئن باشد جای خوابم خوب است، سرما نخورده‌ام، غذای خوب دم دستم است، دست و پايم نشكسته، سيل و زلزله نيامده، تصادف نكرده‌ام، هواپيمايم سقوط نكرده. بهش می‌گويم من پنجاه سالم است آخر. سی سال است دارم توی كشورهای مختلف تنها زندگی می‌كنم. انقلاب ديده‌ام از نزديك. وسط شورش و آشوب زندگی كرده‌ام. اما توی گوشش نمی‌رود. روزهای شلوغی مصر، به روزی يك عكس قانع نبود. مادر است ديگر.
زوم می‌كنم روی چهره‌ی سی‌وچند ساله‌ی صدوچندسال‌زيسته‌ی زن. نشان‌گر دوربين لبخندش را تشخيص می‌دهد. بوق كوتاهی می‌زند و تصويرش را ثبت می‌كند برای مادر...
- می‌دانستم كتاب دوست داری. كتابی برايت آورده‌ام كه با همه‌ی اين‌هايی كه داری، فرق دارد. اين رمان با من سفر كرده. فرودگاه به فرودگاه. كشور به كشور. فكر می‌كنم روح تمام سفرهايم، توي اين كتاب نفوذ كرده. چه هديه‌ای بهتر از اين؟
فكر و خيال دست از سرم برنمی‌دارد. توی ذهنم می‌گذارمش كنار زن‌های دور و بر. مقايسه می‌كنمش با زن همسايه، با استاد دانشگاهم، با خاله و عمه، با دوست‌ها. فكر می‌كنم به سفرهايی كه نرفته‌ايم، آدم‌هايی كه نديده‌ايم، تجربه‌هايی كه نكرده‌ايم، خطرهايی كه از بغل گوش‌مان نگذرانده‌ايم. راست می‌گويد خب. مگر قرار است چند بار زندگی كنيم؟

پ.ن: ستونی دارم در ويژه‌نامه‌ی كاشانِ روزنامه‌ی بين‌المللی توريسم، با همين عنوانی كه برای اين مطلب گذاشته‌ام. قرار است توی اين نوشته‌هام، جور ديگری به گردشگرها نگاه كنم...

۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه

ضد خاطرات

درست ده سال پيش بود، همين موقع ­ها. نشسته بود پشت ميزش توي دفتري كه انتشارات سروش در اختيارش گذاشته بود براي سرپرستي فرهنگِ آثار. دور و برش پر بود از ورق و كاغذ و فرهنگ لغت. سرش پايين بود. داشت آرام و بادقت يكي از فرهنگ ­ها را ورق مي­زد و مي­ خواند. دلم نيامد حواسش را پرت كنم. قدمي عقب رفتم تا خوب وراندازش كنم. ده دوازده سالي از آشنايي ­ام با او مي ­گذشت...
تازه شروع كرده بودم به كتاب­ خواني و ايسم ­ها كلافه ­ام كرده بودند. هنوز فرانسه ­خوان نشده بودم. بعد از مدتي پرس­ وجو و گشت و گذار در راسته ­ي كتاب­ فروشي­ هاي خيابان انقلاب، مكتب­ هاي ادبي را بهم معرفي كردند. چاپ نهم بود فكر كنم. كتاب از دستم نمي ­افتاد. يكي از بازي ­هايم شده بود پيدا كردنِ رمان ­ها يا شعرهايي كه اسم­ شان را توي مكتب­ هاي ادبي مي­ ديدم...
ديوارهاي اتاق خاكستري روشن بود و ميز، خاكستري تيره. كمد فلزي و توري چرك پنجره توي ذوق مي ­زد. موزاييك ­هاي خاكستري با خال ­هاي سياهِ ناهمگون، غم ­انگيز كرده بودند فضاي اتاق را. دوست داشتم اولين ديدارم با مترجم كتاب آندره مالرو توي اتاقي باشد دست ­كم به اندازه ­ي عظمتِ ضدخاطرات...
استاد از آندره مالرو مي­ گفت و از زندگي عجيبش و از جنگ و جمهوري و وزارت و سفارت. من اما بي ­تاب بودم كلاس تمام شود تا دوباره بروم خيابان انقلاب. ضدخاطرات را كه حجيم ­تر بود خريدم و اميد را كه از اسمش خوشم آمده بود. تمام تعطيلات عيد آن سال را با مالرو سر كردم و رضا سيدحسيني...
سرش را بلند كرد. عينكش را با انگشت بالاتر داد و خيره شد به من. سلام كردم. گفت سلام دخترم. فضاي غمگين اتاق يكهو مهربان شد. يادم رفت اصلن براي چه كاري آمده بودم آن­جا. از كار و بارم سوال كرد. گفتم كتابي ترجمه كرده ­ام تازگي ­ها و داده ­ام دست ناشر. اما نمي ­دانم اسمش را چي بگذارم. اسم كتاب را پرسيد. فرانسه ­اش را گفتم. بي هيچ ادعايي آرام جلدِ فرهنگِ لغت فرانسه به فارسي را باز كرد. با انگشت كشيد روي حروفِ لاتين. به آر كه رسيد، ورق زد. دنبال كلمه گشت. كلمه به كلمه پايين رفت و روي لغتي كه پرسيده بودم، انگشتش را نگه داشت. سرش را جلوتر برد تا بهتر ببيند. بعد شروع كرد به خواندن: مرد خسته، درمانده، از پا درآمده...


شروع كرديم به نقد و بررسي پركارترين نويسنده­ ي رمان نو. مدراتو كانتابيله ­ي دوراس را خوانديم با ترجمه­ ي رضا سيدحسيني. كامو خوانديم و سارتر و ژيد با ترجمه ­هاي يكي از يكي درخشان­ ترِ رضا سيدحسيني. مكتب­ هاي ادبي را دوباره و سه­ باره دوره كرديم به تاليفِ رضا سيدحسيني. ويكي ­پدياي فارسي­ مان شده بود فرهنگِ آثار به سرپرستي رضا سيدحسيني: پيرمردي كه عصازنان، تك و تنها، سرش را انداخته بود پايين و داشت آرام­ آرام از روبه­ رو نزديكم مي­ شد. نمايشگاه كتاب تهران بود. سال 1385. آخرين سالِ نمايشگاه كتابِ سابق. دقيق شدم توي چهره ­اش. خودش بود. بلند شدم. خريدهايم را رها كردم به امان خدا. جلو رفتم. سلام كردم. سرش را آورد بالا. عينكش را تنظيم كرد روي صورتش. گفتم قطعن مرا يادتان نيست. آمده بودم دفتر انتشارات سروش. معني كلمه اي را از شما پرسيدم. خيلي بي­‌ادعا، مثل كسي كه تازه زبان فرانسه ياد گرفته باشد، فرهنگ لغتي را باز كرديد، دنبال معني‌­‌اش گشتيد و جوابم را داديد. خنديد و گفت: خب معني لغات را بايد توي فرهنگ پيدا كرد ديگر. نه؟

پ.ن : اين مطلب را به مناسبت سالگرد تولد مترجم محبوبم رضا سيدحسيني نوشتم براي سايت امروز آنلاين.



۱۳۹۴ مهر ۷, سه‌شنبه

برای ثبت در تاريخ؟!

مگر می شود ايرانی باشی، قوم و خويشت حج رفته باشند، پدر و مادرت را بدرقه كرده باشی و پس از يك ماه خوشحال و خندان رفته باشی استقبال، عكس يادگاری گرفته باشی توی فرودگاه، مادربزرگت برايت سوغات آورده باشد از حج، فك و فاميل را دعوت كرده باشی وليمه و... آن وقت راحت بتوانی كنار بيايی با فاجعه ای كه چند روز پيش برای ايرانی های ديگر و قوم و خويش ها و پدر و مادرها و مادربزرگ هاشان اتفاق افتاده؟
آذر ماهِ سال نود بود كه رفتيم استقبال پدر و مادرم. پدرم موهاش را زده بود از ته و طبق معمول می خنديد. توی صورتش چيزی كم شده بود انگار. دقت كه كردم، ديدم دندان جلوش شكسته و جای خاليش توی چشم می زند. پرسيدم چه شده. با خنده گفت سوغات انبوهِ جمعيتِ مِناست. جای خالی دندان را درست كرد بعدها. اما قبل ترش، نامه ای نوشت برای سازمان حج و اوقاف و رونوشتی داد به شهرداری و صدا و سيما و چند آشنای كت و كلفت ديگر و در نهايت روزنامه ی اطلاعات. روزنامه وظيفه اش انتشار بود فقط. منتشر كرد نامه را. سازمان هم پدر را خواست و گفت و گویی كردند ظاهراً و تشكری و قول و قراری...
آن موقع ها ديگر از پدرم نپرسيدم كه كسی كاری كرد يا نه. برايم مهم نبود. پدرم كه صحيح و سالم برگشته بود و ما هم برگشته بوديم به زندگی عادی مان...
امروز اما گشتم توی آرشيوم و نامه را كشيدم بيرون. دوباره خواندمش. دلم برای پدر خوش بينم سوخت كه اندازه ی دو هزار كلمه از عمرش را هدر داده بود. دلم سوخت كه دقيقن اشاره كرده بود به انبوهِ بی سامانِ جمعيتِ منا و هشدار داده بود به چنين روزی و حيف...
بخش هایی از نامه اش را می گذارم اين جا. برای ثبت در تاريخ؟ نه جانم! فقط برای دل خودم...

۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

بمير و بنويس...

بلاگ اسپات كه فيلتر شد، چند روزی طول كشيد تا حالم بيايد سر جاش. نشستم فكر كردم و ديدم وقتی خودم با كلی انگيزه برای نوشتن، حالِ رد شدن از فيلتر و گذاشتن پست ندارم، ديگر چه انتظاری بايد داشته باشم از آن دو سه خواننده ی وبلاگم. افتادم دنبال جای جديد. گفتند بلاگفا. رفتيم بلاگفا. آن ها كه اهل بخيه اند می دانند اثاث كشی از بلاگ اسپات و امكاناتش، به بلاگفایی كه حتا عكس هم آپلود نمی كند، چه قدر سخت است. اما خب. به خودم می گفتم به جاش فيلتر نيست...
حالا دو سه ماهی ست بلاگفا درش بسته شده روی اين همه وبلاگ نويس. درست كه فيس بوك و پلاس و ديگر شبكه های اجتماعی نفَسی برای وبلاگ نويسی باقی نگذاشته اند؛ اما خب، هنوز هم هستند كسانی كه دوست دارند وبلاگ بنويسند و توی وبلاگ ها بچرخند و تبادل لينك كنند و از اين جور بازی های وبلاگی حالی ببرند...
نمی دانم آرشيو بلاگفا هم قرار است بلایی سرش بيايد يا نه. اگر آرشيوی باقی ماند از نوشته های بلاگفام، يواش يواش می كشم شان همين جا و تاريخ شان را راست و ريس می كنم. حالا ديگر خيلی ها به خاطر فيس بوك هم كه شده، بی فيلترشكن زيست نتوانند. ما هم نصيبی می بريم از اين قضيه. بی خيال فيلتر بلاگ اسپات می شويم و همين جا می نويسيم. اگر هم آرشيوی باقی نماند، باز هم همين جا می نويسيم و غصه اش را هم نمی خوريم. انگار سيل آمده دفتر خاطرات مان را برده. مثل همين چند سال پيش كه دزد آمد و دفترهای خاطراتِ تمام دورانِ مدرسه ام را برد و روبان های كاغذیِ دسته گل های ختم مادربزرگ موحنایی ام را و كاست های ويدئویی را كه توش پدربزرگم خنديده بود و خاطره تعريف كرده بود و آتش به آتش سيگار كشيده بود و نمُرده بود هنوز... دزد هم دزدهای قديم...

پ. ن: پيشاپيش عذرخواهی می كنم از دوستانی كه از فيدخوان استفاده می كنند؛ چون ممكن است با جابه جایی پست هام از بلاگفا، مجبور شوند صد و خورده ای پست تكراری را حذف كنند.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

هفده جولای بین ساعت ده و يازده شب


تونینو بناکیستا رمان ­نویس و فیلم­ نامه ­نویسِ فرانسوی در اول سپتامبر 1961 در حومه­ ی جنوبیِ پاریس به دنیا آمد؛ در دو رشته­ ی ادبیات و سینما درس خواند و رمان ­های پلیسی ­اش نامش را سر زبان ­ها انداخت. حاصل کارش چند رمانِ پلیسی است و چند رمانِ غیر پلیسی، به علاوه ­ی چند سناریو و یک مجموعه داستان و هم چنین چند جایزه ­ی ادبی. اين داستان را يادم نمي آيد كجا چاپ كردم. نمي دانم ايراندخت بود يا شهروند امروز؛ بس كه هرجا چند تا مطلب مي داديم، مي بستندش... اما خيلي دنبالش گشتم براي بازچاپ توي وبلاگم. كيفش را ببريد.
------
خودِ شما، می ­دونین 17 جولایِ 1994 بین ساعت 10 و 11 شب چی کار می ­کردین؟ نه؟ منم همین ­طور. هیچ کس نمی ­دونه.
- چند سالی وقت می­ خوام تا بتونم ازت حرف بکشم؛ البته اگه صبرشو داشته باشم. دقیقا تا 12 شب در خدمتت هستم و بدون اعتراف­ های امضا شده ­ت از این­ جا بیرون نمی ­رم!
چرا به خودتون زحمت می­ دین و صداتون رو بالا می ­برین، آقای بازجو. اینم یکی از شگرداتونه. اصلا جزو حق و حقوق ­تونه. می­دونم. ولی خُب نمی ­ذارین فکر کنم که. آخه مگه می­ شه هم پارس کنین، هم ازم بخواین خاطره ­هامو زیر و رو کنم؟ فقط مجرم می­ دونه 17 جولایِ 1994 بین ساعت 10 و 11 شب چی کار می­ کرده. بی ­گناه خیلی وقته اون شبو یادش رفته. به خصوص که ازش سوالم بپرسن.
- هر چقدر لازم باشه، وقت می ­ذاریم. بالاخره حرف می ­زنی.
اگه شب 17 جولای 1994 یه یارویی رو کشته باشم، خُب یادم میاد دیگه. این جور چیزا یاد آدم می ­مونه. من 17 جولایِ 1994 بین ساعت 10 و 11 شب، کسی رو نکشتم. اصلا این روزا، اشتباه قضایی دیگه از مُد افتاده. خجالت داره. منِ بی ­گناه رو بگو که خیلی وقته فکر می ­کردم پلیس تو کارش پیشرفت کرده. مثل پزشکی. تو دوره ­ای که از هر سه تا سرطانی دوتاشون معالجه می ­شن، آدم حق داره امیدوار باشه که پلیس بتونه از هر سه تا متهم، دوتاشو بی ­گناه تشخیص بده. بدبختی اینه که الان تنها متهم­ تون منم. و منم نمي دونم 17 جولایِ 1994 بین ساعت 10 و 11 شب چی کار می ­کردم.
- همكاراي تازه نفس­ تری پشت در منتظرن، خودت می ­دونی. آماده ­ن پست ­شونو تحویل بگیرن.
چیزی از سال 1994 یادم نمیاد. اصلا اون سال تابستونی هم در کار بوده؟ بوی دم­ کشیده­ ی هیچ شبی، تو دماغم نمونده. مگه می­ تونن به خاطر این که تابستونِ اون سال رو یادم نمیاد، بندازنم زندون؟ اصلا اون وقتا چه ­جور آدمی بودم؟ یه مردکِ احمق که وایساده بوده منتظرِ آینده­ ش، تا نوبتش بشه زندگی کنه؟ یا مسافری که تو سالن ورودی حوصله ­ش سر رفته؟ اون روز بین ساعت 10 و 11 شب، نمی ­تونستم جز این مزخرفات کار دیگه ­ای داشته باشم. تازه این صبحشه. شبش که دیگه هیچی؛ تو چُرتم. احدی نمی­ تونه روم حساب کنه. همه ­چی یادم می ­ره. اون ­وقت توقع دارین طوری تر و فرز باشم که آدم بکشم؟ آقای بازجو، فکرشو بکنین بهتون بگم: 17 جولایِ 1994 بین ساعت 10 و 11 شب، تو چُرت بودم؛ چرتِ یکی از شبای یه تابستونِ نچسبِ یه سالِ به درد نخور. سرخورده می ­شین دیگه. دارم حسن نیت به خرج می­دم. وقت کُشی که نمی­ کنم. تمرکز می­ کنم؛ حتا اگه به چشم ­تون نیاد. همه دوست دارن بدونن اون ساعت چی کار می ­کردن. یه لحظه ­ی خصوصیِ زندگی ­شون رو می ­شه. یه مکث با کوچیک­ ترین نشونی کافیه تا یهو همه ­چی یادم بیاد.
- خبر داریم که موقع ارتکاب جرم پاریس بودی.
آره. فکر کنم پاریس بودم. دیدنِ مانور هوایی 14 جولای تو آسمونِ شانزلیزه رو دوست دارم. تنهایی می ­رم اون­ جا؛ همیشه. گرچه با این چند هزار تا شاهدی که دور و برم بودن، امکان نداره بتونم ثابت کنم 14 اُم شانزلیزه بودم. اون ­وقت چه­ جوری می ­خواین ثابت کنم سه روز بعد، این غریبه رو تو یه گوشه ­ی خلوت نکشتم؟ دوست دارم یه مرتیکه رو نشونم بدین که بتونه بگه دقیقا راس این ساعت چی ­کار می ­کرده؟ اصلا خودتون اون شب چی­ کار می ­کردین، آقای بازجو؟ گفتنش پدرتون رو در میاره، نه؟ شاید خودتون این بابا رو کشتین. برای همین با کلی شوق و ذوق گیر دادین به من. به هر حال، خوش تون نمیاد کسی بدونه اون ساعت چی کار می ­کردین. خلافی، چیزی؟ یا کار نامربوطی بدتر از اون؟ کی بهتون گفته اون ساعت پاک و معصوم بوده؟ اونم با این همه سوءظن؟ آدم تو یه ساعت می­ تونه هر غلطی بکنه. شصت دقیقه... خودش یه عمره. مخصوصا وقتی آدم می ­دونه تو هشت یا ده ثانیه می­ شه عاشق شد. یا وقتی یه گلوله می ­تونه به پلک زدنی، قلبی رو که چهل سال تموم کار می ­کرده، جابه ­جا ناکار کنه. الان چهار ساعته که نشستم تو این دفتر و از ترس این که چشمم تو چشم­ تون نیفته، دارم پاهامو سُک می ­زنم، آقای بازجو. این چاهاری که گفتم، از دستم رفت، اما عمراً از یادم نمی ­ره.
- سكوت هیچ ­وقت راه خوبی برای دفاع نبوده. اگه می­ گی این کارو نکردی، دست کم بگو اون شب کجا بودی؟
تو مدرسه­ ی علوم قضایی یادتون ندادن آدم نمی ­تونه واسه ­ی هر دقیقه از زندگیش شاهدی داشته باشه که تو محل وقوع جرم نبوده؟ برای این که بهتون ثابت کنم اون ساعت اتفاق خارق ­العاده­ای نیفتاده، باید از ساعتای دیگه براتون حرف بزنم؛ ولی شما نه صبر و تحمل روانکاوها رو دارین، نه مثل رفقا فضولین. آخه باید از اولِ اولش شروع کنم، قضیه مال خیلی وقت پیشه؛ موقعی که فکر می­ کردم خیال ­بافی بیشتر از این که بد باشه، چیز خوبیه. زور که بزنم، چیزای قشنگی از گذشته یادم میاد. شاعرا می ­گن تنها چیزایی که آدم یادش می­ مونه، همیناس. بقیه­ از یادِ آدم می ­رن. شاعرام خوش­ بینن... گرچه، شاید حق با اوناس. جای هدر دادنِ وقتم واسه ­ی زنده کردنِ اون ساعت که برای همیشه تهِ تاریخِ زندگیم گم و گور شده، بیشتر دلم می خواد به دو یا سه ساعتی از زندگیم فکر کنم که رو شدن شون به زحمتش می­ ارزه.
... یه تپه­­ تو پارک، زیر آفتاب. زانوهام خونی بود، ولی اول از همه رسیده بودم...
... ژان، دراز کشیده بود رو سفره ­ی چاهارخونه، ژست گرفته بود جلو دوربین عکاسی...
... افتتاحیه ­ی مدرسه ي ماليس بابام بود، البته یه چند وقتی بعدِ مرگش...
داره صبح می ­شه و منم وقت ندارم این داستان رو براتون تعریف کنم. داستانِ غم ­انگیزِ آدمی که دیگه این ساعتش با اون یکی فرقی نداره.
- دروغ بگو، لعنتی! یه چیزی بنال، شده دروغ بگو!
اگه این­ قدر خوش­ تون میاد، خب چرا که نه؟ این 17 جولایِ 1994 شاید خارق ­العاده ­ترین روز سال بوده. بین ساعت 10 و 11 شب، شاید یکی از بهترین لحظه ­های زندگیم بوده. اینم دلیل درست و حسابی برای نبودن در محل ارتکاب جرم! یه چیز واسه بستنِ پوزه ­ی بازجویی که می­ خواد از توی من یه مجرم بکشه بیرون.
این شبِ معروفِ 17 جولایِ 1994، درست وسطِ پارکِ تروکادِرو، یه شمایل مریم با گچ کشیدم؛ تند تند کار کردم، ولی هم خیلی قشنگ شد، هم به آدمای سرَخورده یه جورایی امید می ­داد. بعد مخ یه زن باحال و همچین خجالتی رو کار گرفتم؛ اونم تو پارک. بعد با یه مردکی که نشسته بود رو لبه ­ی پلِ پون-­ نوف و می ­خواست خودکشی کنه، گپِ باحالی زدم. اصلا مهم نیست که با اولین بارون نقاشیم پاک شد و زنه بعد از دو ساعت زد تو دل شب و یارو ناامیده آخرش پرید تو آب. اینا هر سه تاشون می­ تونستن بی­ گناهی منو ثابت کنن.
شما تا حالا این جوری زندگی نکردین، آقای بازجو؟ منم همین ­طور. اون ساعت نه خوش­ ترین لحظه­ ی زندگیِ نکبتم بوده، نه حتا وقتِ به ­خصوصی از یه روزمرگیِ بی ­ربط. فقط برای این که یادم رفته، شده مهم ­ترین لحظه­ ی زندگیم. چه تضادِ ظالمانه­ ای، نه؟
- برامون بگو هفت­ تیر رو از کجا آوردی؟
هفت­ تیر؟ من؟ شیپور بندازن تو لوازم تحریر فروشی، من یکی نمی­ تونم پیداش کنم. من، 15 جولای 1994، بین ساعت 5 و 6 صبح، پشت یه بارِ کثیف، تو مشکوک­ ترین جای شهر، دنبال یه یارویی که بهم هفت­ تیر بفروشه، نبودم. هیچ ­وقتم بلد نبودم باهاش کار کنم. گشتن دنبال اسلحه همون­ قدر سخته که کار کردن باهاش. تا حالا حتا بهش فکرم نکرده بودم، ولی اگرم مجبور بودم کسی رو بکشم، یه چیز دیگه رو امتحان می ­کردم. یه چیزِ معمولی­ تر. من بچه­ ی داهاتم. جایی که خفه می ­کنن، سر می ­بُرن، کلّه می ­زنن، غرق می ­کنن. ولی هفت­ تیر، نه، این چیزا مال جایی غیر از دنیای منه.
- حالا که نمی ­تونی ثابت کنی تو محل ارتکاب جرم نبودی، راحت­ تر حرف می­ زنیم. چرا با این یارو مشکل داشتی؟
چه بد شد من این آدم رو نکشتم. به هر حال، حتما حقش بوده که یکی زحمت کشیده براش خشاب پُر کرده. اگه قرار باشه بیست سال آب خنک بخورم، صبح تا شب پشیمونی می ­کشم از این که چرا بی ­گناه بودم، از این که چرا اون شب بین ساعت 10 و 11 شب نکشتمش. تازه بیست سال بعد، برای قاتل بودن خیلی دیره.
- حرف بزن لعنتی! همه ­چی علیه ­ته.
ولی نه، آقای بازجو. اونایی که چیزی واسه اعتراف کردن ندارن، همه­ شون آخرِ خلافن. اگه من این یارو رو کشته بودم، الان حتما یه آدمِ دیگه ­ای بودم. با آدمای ناجور و خلاف می­ پریدم. تو چادراشون، بهم جا می دادن. با بی ­آبرویی پول در می ­آوردم. با نفرت و کینه بزرگ می­ شدم. آره، اون ­وقت می­ فهمیدم چرا گیر دادین به من.
اولین پرتوهای نور خورشید می­ خورد به پلک­ هایم. بازجو از اتاق رفته. نمی ­توانم خوب ببینم؛ حتما خوابم به هم ریخته.
چشم ­هایم را می ­بندم.
اگر آن ساعت یادم نیاید، بیست سالِ آینده را باید بروم زندان.
پس وقتِ کافی دارم برای فکر کردن.

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

من آبی ام تو آبی، این یعنی یک اقیانوس

از روز اول عید دست و دلم نمی رفت پُست جدید بذارم واسه وبلاگم. دلیلشم این بود که اصلن به سال جدید خوش بین نبودم و پیش خودم می گفتم خیلی که حال بده، می شه مث پارسال...

اما پنجاه کیلومتری تهران بودم که یکی که اصلن فکرشو نمی کردم، منو به سال جدید امیدوار کرد. اونم کی؟ آرش برهانی...

خداییش فک نمی کردم سال جدیدمو یکی مث امیرآبادی و برهانی بسازن، دم شون گرم.

من که با رادیو گوش می دادم بازی رو. اما خونه که رسیدم، تازه کیف کردم از گل آرش.

ای ول به آرش برهانی

ای ول به پرویز خان مظلومی

ای ول به استقلال که هم رفت حال داد بهشون اساسی، هم برگشت حالشونو گرفت

ای ول به رضا یزدانی با این آهنگ آبی شو



۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

اینم از قلابی...



همیشه فکر می کردم ترجمه ی مجموعه داستان خیلی راحت تر از رمانه. چون هرچی باشه، هر از گاهی یه داستان رو تموم می کنی و خوشحالی که کتابت جلو رفته و مثلن سه تا داستان دیگه مونده. ولی بعد از تجربه ی این مجموعه داستان، حرفم رو پس می گیرم. دیشب که کتاب رو ورق می زدم، یادم افتاد که مثلن صفحه ی اول داستان «عود» رو نزدیکِ سی چهل بار بازنویسی کردم تا هم جمله های طولانی رومن گاری نشکسته باشه، هم فعل های تکراری کار نکنم، هم جمله بندیش قشنگ از آب در بیاد، هم... اصلن یاد ترجمه ی توصیف های طولانی رومن گاری که میفتم، خسته می شم دوباره. ولی زیبایی این توصیف ها، تکراری نبودن شون، فضاهای متفاوت هر کدوم از داستان ها، طنز خاص رومن گاری و نقد ظریفی که توی کاراش داره، هُلم می ده واسه ترجمه ی کارهای دیگه ش.
«قلابی» پنج تا داستان داره:
خودِ داستان «قلابی» درباره ی یه کلکسیونر تابلوهای نقاشیه که تعصب خاصی روی اصل بودن یا نبودن آثار هنری داره. این تعصب اون قدر توی زندگیش تاثیر داره که حتا وقتی می فهمه دماغ یکی از زن های داستان عمل شده و به قول خودش اصل نیست، مسیر داستان از روند عادیش خارج می شه...
«زمینی ها» فضای سرد بعد از جنگ رو گذاشته کنار روابط سردتر آدم های اون دوره. رومن گاری برف رو هم به این فضا اضافه کرده و انگار می خواد با نوشتن دیالوگ های سردتر و حتا ماسیدن کرم پودر دخترک روی صورتش، صدای قارقار کلاغ ها و کور بودن یکی از شخصیت های داستان، سرما رو با تمام وجود به بدن خواننده هم منتقل کنه...
«قدرت و شرافت» همون طور که از اسمش پیداست، قدرت و شرافت سربازهای جنگ جهانی دوم رو گرفته به باد مسخره و شکوه جنگ رو آورده در حد نقشه کشیدن واسه کشتن یه خائن که شکم نامزد یکی از سربازها رو بالا آورده. این وسط رومن گاری با لکنت زبون یکی از آدم های داستان بازی زبانی هم راه انداخته که در نوع خودش جالبه...
«برگی از تاریخ» که به نظرم شاهکار این مجموعه ست، برمی گرده به ترس دیکتاتور صربستان از روزنامه نگارهایی که اعدام کرده و بقیه شون که توی زندان منتظر اعدامن। این دیکتاتور اون قدر می ترسه که شب تا صبح با آجودانش نقشه می کشن واسه روح روزنامه نگارهایی که تا به حال فرستادن اون دنیا. رومن گاری تو این داستان از شخصیت
شوایک سرباز ساده و ابله رمان یاروسلاو هاشک استفاده کرده تا اوج بلاهت این دیکتاتور و آجودان مخصوصش رو نشون بده و الحق که خوب تونسته این بازی رو تموم کنه...
«عود» هم ماجرای یه سیاست مداره که بعد از چند دهه زندگی سیاسی کسل کننده، با دیدن هر اثر هنری ای، حالا چه یه مجسمه باشه، چه یه تابلوی نقاشی و چه حتا سازهایی که اصلن تا به حال دست نگرفته، فرو می ره توی گذشته ش و حسرت می خوره از این که چرا این همه سال روح هنریش رو ارضا نکرده و چسبیده به یه زندگی موفق ولی احمقانه...
«قلابی» از کتاب های مجموعه ی «جهان نو»ی نشر چشمه ست، تیراژش دو هزار تاست و قیمتش دو هزار و سیصد تومنه. کپی رایتشم از
نشر گالیمار خریداری شده.

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

دعوت به خواندن اعتراف های یک نویسنده

یکی از عوامل اصلی نخریدن بعضی کتاب­ها، حجم بالاشونه. اینو بی هیچ ملاحظه­ای می­گم. خود من از اونایی هستم که خوندن حجم بالای دویست سیصد صفحه اصلن تو کَتم نمی­ره. مگه این­که مجبور باشم، یا دیگه چی باشه اون کتاب... اینا رو گفتم که فک نکنین رفتم بالا منبر و دارم نصیحت­تون می­کنم که کتاب بخونین و کتاب چیز خوبیه و این جور حرفا... بگذریم.

یکی از همین کتابایی که هشتصد صفحه بودنش با همون نگاه اول همچین دهن­کجی می­کنه به آدم، «اعترافات روسو» ئه با ترجمه­ی خیلی خوب مهستی بحرینی که نشر نیلوفر درش آورده. یعنی وقتی کتاب رو می­گیرین دست­تون، قشنگ باید به یه پروژه­ی چن ماهه فکر کنین و وقت آزادی که هیچ موقع گیر نمیاد. درست مثل وقتی که همیشه آدم می­خواد بذاره واسه خوندن «در جستجوی زمان از دست رفته»ی پروست که با وجود ده دوازده بار تجدید چاپ، فکر نکنم بیشتر از چارصد پونصد نفر همه­شو خونده باشن... بازم بگذریم.

این «اعترافات» از اون کتاباییه که فقط کافیه بخرینش و صفحه­ی اولش رو باز کنین. اون وقته که دیگه امکان نداره زمین بذارینش. به نظرم واسه عید کتاب خوبیه. امتحانش ضرر نداره. از ما گفتن بود.

پ. ن: دیگه عادت کردم بگم طبق معمول هر چی جون کندم، عکس کتاب لود نشد...